تبلیغات
قایق کاغذی
قایق کاغذی

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


در خیابان راه خواهم رفت

عشقم را به زبان نعره خواهم کشید

هر که در مقابلم ایستد نخواهم دید

آواز سر خواهم داد مناجاتش را

و متذکر خواهم شد بیاناتش را

این عشق به آتش خواهد کشیدم

و از شعله ام چه دود که بر نخواهد خواست

و کاش همه در یک لحظه ببینند

که من چگونه فروزانم

و کاش گوشه ی کوچکی از جهان را

روشنی بخشد شعله ام

قلب نبضانم را با همه آشتی خواهم داد

گر دستانم را بدرند

گام هایم را بشکنند

چشمهایم ،

نوید خواهند داد ...

... امیدی دوباره را

آنها نخواهند گریست

به عجز و لابه نخواهند افتاد

بلکه راهها خواهند پیمود

لبم خواهد خندید

حتی موهایم در باد ،

ادعا خواهند کرد

گر جسم ثمر نبخشد بر عشق

روح عزیمت خواهد کرد

خصم را خواهم سوزاند ...

... هیزمی برای عشق

و کاش آن روز که سوزانم ،

همه هیزمی بردارند و مرا مشعل کنند !

 

 

20/2/87

مونا

 

 

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

چرایی چه را می پرسی؟

اینجا گر سخن از چشمها آوری ،

هجوم خواهی خورد !

 

 

19/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

روزها را به پایان می رسانیم

در شوق بزرگ شدن ،

خاطرات بادبادک از خاطرمان زدوده می شود

و عهدی را که با قاصدک ها بسته بودیم

دیگر زینت کفشهایمان کفشدوزک نیست

و بزرگترین آرزو آخرین توت روی بلندترین شاخه

تمام رازهایی که به دیوارها گفته ایم فراموش می شوند

و رد لی لی ها روی کاشی های خیاط

.

.

.

روزها را می گذرانیم

و شاید روزها خود می گذرند

و در تندی روزهای روزگار

هنوز هم مانده ایم

در پی چه دوانیم ،

که تاوانش اینهاست ؟؟؟

 

 

19/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دلم برای تو همیشه تنگ است

آنقدر تنگ ،

که وقتی هستی ...

باز هم دلم تنگ است

من همیشه رفتنت را دیده ام

و در رفتنت دلم تنگ تر از همیشه

و در آمدنت ،

در هراس از رفتنت ...

..... باز دلتنگم !

 

 

19/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دیگر به من نگو خدا هست

به خدا بگو من دیگر رفت !

 

18/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

شب بیداری های مرا ،

 حرام کرده اند

از شب به روی افتاده ام !

 

 

18/2/87

مونا



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

زمزمه ی حرفهای تو

بوی مرا می دهد

سخن از من نیست

پشت این پلک های آرام تو

کسی یادگاری ننوشته است

سخنت از من نیست

... به من است

سخنت چیزی نیست

که شود بر لب گفت

لحن چشمهای تو شیرین است

و موج نگاه های تو گویاتر

من تا صبح خواهم ایستاد ...

... کسی نگاه تو را نرباید ،

که سخنت بوی مرا می دهد !

 

 

18/2/87

مونا



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

در خانه ات را به روی من بگشای

نگاهم در انتظار توست

و آبستن لبخندی دوباره

گر دری گشوده نشود ...

... نگاهی تازه نگردد

... لبخندی به میلاد نرسد

.

.

.

من همچنان پشت در نشسته ام !!!

 

 

18/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

یک دست به روی چشمان

یک دست به روی دهان

کوله بار بر پشتم

..... مرا وقتی رسیدم خواهی فهمید !

 

 

18/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خدا هر روز از ما حاضرتر

گویی ما ؛ دیر می آمدیم

گناه به گردن او می افتاد

و گناهی بزرگتر که فکر می کردیم ،

خدا با ما نیست !

 

18/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

--

جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

امید را از سر بدر کردیم

... به جایش نقطه ی پایان گذاشتیم

جایی که توکل هست ،

از چه رنجور باید ؟

 

 

18/2/87

مونا

 



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

بغض من ...

 در سراسر وجودم ریشه دوانیده

گویی حکومت ،حکومت اوست

و سیاستش سکوت

... تو بیا از پای درآورش !

 

 

18/2/87

مونا



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

تو را خواهند برد

... اعتراف گذشتگان را پس خواهی داد

در این میان نام از من مبر

که من در زمان جایی نداشته ام !

 

 

18/2/87

مونا



جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خوب من !

نیامدی که از خدا بزرگتر شوی؟

قدمت عشق خدا بسی بیشتر از عمر توست

چگونه تو را ، بستایم

و خدا را فراموش؟

انتظار مبر او را انکار کنم

تو را فقط دوست خواهم داشت

عشق را ازمن مطلب

که راه عشق ،

راه بسی خون بازی هاست

راه به کمند افتادن گردن ها

و جان در طبق اخلاص نهادن

و خون و گردن و جان ،

چون معشوق هر کدام واحدند

و من تنها یک مسافرم

مسافری از این دیار به دیاری پسین

.

.

.

بپرسید او کیست؟

او که بود که مرا اینگونه عاشق شد ...

... با اینکه می دانست دم از عشق نمی زنم؟

بپرسید که بود که تقدسش را به زیر سوال کوچک من برد؟

و مرا خواند به زندگی ...

اینک مانده ام قبل از رسیدن به سوال او کیست ؛

من کیستم ... ،

 ..... که اومرا عاشق است؟

 

 

10/2/87

13/2/87

مونا

 



شنبه 14 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

آه می شوی

بر لب من هزاران بار می آیی

دلم گویی از توسیر نمی شود !

 

 

8/2/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

تو دست کشیدی روی لبان من

و خنده ی من زیبا شد

و نگاه تو در همین لبها ماند

و نگاه من به دستانت !

 

 

8/2/87

مونا

 

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

اینجا خفقان است

کسی برای گفتن دوستت دارم ،

دیگر گریبان نمی درد

کاش تو آهسته پیموده بودی

و ما ...

... در جای قدم های تو به جای

دوختن نگاه ،

قدم می گذاشتیم

اینجا دلزدگی است

چه باید کرد ؟

کسی نگاه بی منظور دوست را باور ندارد

و تو داشتی

و من از تو آموختم

که در دوست داشتن ؛

هیچمنظور بدی نیست

و من همچون نفس کشیدن

امروز همه را می گویم :

" دوستتان دارم "

مبادا کسی بشنود و بخندد

که من واقعا

دوستتان دارم !

 

 

8/2/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

صبح ها خواب آلود

غم به جای شکر

و توهر روز تلخ تر !

 

 

6/2/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

هیچ عیبی نداشت

...

ما امروز ،

برای فرشتگان دعا کردیم !

 

 

6/2/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

نقطه ها همیشه در انشای من رقصیده اند

2 رفت به سراغ آنها ،

باز ماندم اینجا !

 

 

6/2/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دوباره شب می شود

تو سایه می شوی

به عیادت خدا باید رفت

کف دستم تب دارد

چرا پریشانی

سایه ات غمناک است

تا صبح

دست تب دارم را

روی قلب سرد تومی گذارم

یا درد من دوا می شود

 یا تو

تفاوتی ندارد

گوی من و تو یک تاییم

صبح

غم از سایه ات فرار می کند زیر تخت

و من شادمان از رفتنش

ولی

باز شب می شود

و غم سایه ات

بیا امشب دیگر به عیادت خدا برویم !

 

 

6/2/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

در گلایه های هر شب تو ،

چه کنم که روی پاهایم همه میخ است ؟!

 

 

31/1/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من در خواب رفتن تو

اشاره ی خموش را

بدین تعبیر می کنم

که باید خروشید !

 

 

31/1/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دردهای مرا گر کودکان ،

مشق کنند ...

.... همه یک شب ره صد ساله روند !

 

 

31/1/87

مونا



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

نوشته هایم را دادم ،

یک جفت ماهی گرفتم

من به بی عاری دچارم !

 

 

28/1/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

به جای بالشت در زیر سرم ،

شمع روشن خواهم  کرد

... فکرم به خامی افتاده !

 

 

28/1/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

چشمانم را در خانه تکانی عید ،

خالی کرده ام !

شک مبر بر چیزی !!!

 

 

28/1/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دنیایی ساکت و خاموش را ...

... امسال عیدی گرفتم

تنها من !!!

 

 

28/1/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دنیایی ساکت و خاموش را ...

... امسال عیدی گرفتم

تنها من !!!

 

 

28/1/87

مونا

 



چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()



گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


عمومی

مونا مشتاق

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0