تبلیغات
قایق کاغذی - شهری که دیگر دوست نمیدارم
 
قایق کاغذی
یک قایق کاغذی که آرزوهایم را تا خدا برد...
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

در شهری که دیگر دوست نمیدارم

تو را اگرچه دستانم به استقبال ندیدند،

اما...

در کوچه کسی را که با دنبالت می گشت را دیدم

عکست را که نشانم داد،

... نشناختمت !

او را هم !!

و دلیلی را که به دنبالت می گشت !!!

و چرایی آنکه سراغت را از من میگرفت !!!!

تصویر از آن زمانها نبود

نشناختمت !!!

نشناختمش !!

اما به گمانم او مرا می شناخت !

شاید !

البته که نمی توان گفت

... درست است

راهمان یکی بود که سراغت را می گرفت

حتما !!

همان راهی که درست در همانجایش ایستادم

و باز گشتم

از شهری که دیگر دوست نمیدارم!



مونا

27 شهریور 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 10:41 ب.ظ
پرواز كن...
امانه چونان پرنده ای که درهراس ساچمه ی تفنگیست..
همچون قاصدک بی مقصدی که فقط لذت پروازراتجربه میکندوسپس درگنگی بادهای وحشی ذره ذره بالهایش رااز دست میدهد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!
مدیر وبلاگ : مونا مشتاق
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :