تبلیغات
قایق کاغذی - زمهریری در گیسوان
 
قایق کاغذی
یک قایق کاغذی که آرزوهایم را تا خدا برد...
شنبه 26 آذر 1390 :: نویسنده : مونا مشتاق       

آرزوی مادربزرگم را چه زود ،

گیسوانم اجابت کردند

... از همین روزها به زمستانی نشسته اند

بیست و چهار سال و اندی بهارین و اندر اندی زمهریرین

یکی در میان

ترتیب را خوب می دانند

ریشه های حادثه مغموم اند

تو از پیچش خاطرات من همه من را می دانی و بس

و بس !

 

مونا_هند

8 دسامبر 2011





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 فروردین 1391 10:38 ب.ظ
سلام من معین هستم از وبلاگ زیبات خیلی لذت بردم اگه وقت داشتی به وبلاگ تنهایی من بیا نظربده منتظرت هستم؟
چهارشنبه 26 بهمن 1390 06:20 ب.ظ
سلام دوست من.
ذهن آبی ات. سر انگشتان با ذوقت و قایق سفید تنهایت را می ستایم که اینجا سیاهی زیاد است و سپیدی همیشه تنها.
دوست من من هم گاه اندیشه ام را شعر گونه بر دفتر بار می زنم اما فقط در دفتر تنهایی ام عممومی اش نکردم.
سبز باشی
پنجشنبه 8 دی 1390 12:15 ب.ظ
سلام زیبا بود ... خوشحال می شم به ادرس ما هم بیای
سه شنبه 29 آذر 1390 02:06 ب.ظ
خوندمشون...
مرسی واسه كامنتت
شنبه 26 آذر 1390 08:35 ب.ظ
فوق العاده بود..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!
مدیر وبلاگ : مونا مشتاق
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :