تبلیغات
قایق کاغذی - مرگ
 
قایق کاغذی
یک قایق کاغذی که آرزوهایم را تا خدا برد...
جمعه 16 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مونا مشتاق       

به روز مرگ چون تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دام دبو درافتی دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپردی مگو وداع وداع

که گور پرده ی جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟

چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد

تو را چنان بنماید که من به خاک شدم

به زیر پای من این هفت آسمان باشد

 

"حضرت مولانا"

 

 

رفتم تا بمیرم

پس رفتم تا مردم

این آغاز بود

و من مردم

از کنج رفته براوج

نابود به مدد شیطان

به یاری دوست

به شهادت خداوند

و با دستان خود

من مردم

از گذر بگذراندم

مرثیه خواند

تا مردم

از آن پس،

من خواندم

تا بردم

خاک باید ریخت لحظه ها را

و درود گفت تازه ها را

به دوست گفتم " بمیراندم"

سر به آواز نهاد

به لحظه ای رفتم

م به مناجاتی آمدم

احیا به ترسیم شیطان

به تبریک دوست

ز آیات خداوند

و حضور دل

به نظری حاجتم روا نمود

و به التفاتی دردم را درمان بخشید

زخم را مرهم نهاد

و از قید غم برهاندم

هرچه کرد او کرد

سر تسلیم نهادم برحیات

من اینک زنده ام

الله ابهی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!
مدیر وبلاگ : مونا مشتاق
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :