|
دیروز فاش کردم برای مادرم تمتم رازهای کودکی را گویی دیگر از ترس افتاده ام و به جای ترس در دلم شادی بود و او به جای اخم می خندید و من انگار دیگری بودم !!! من از کودکی افتاده ام نه از ترس مرا بردند و ... ... کودکی ام را به لحظه ای فروختند کاش رازها سربسته می متند کاش مادرم اخم می کرد و کاش کودکی ام را ارزان نمی خریدند اما باید رفت باید رفت و گذر نمود باید خاطرات را هیزم لحظه ها کرد باید جدی بود دم نزد شاید دیگر نتوان خواب را با باد نظیم کرد و ظهر را صبح خواند باید رفت باید سپرد و گذشت و گذاشت !!! همه چیز از دیروز آغاز شد و رازهایی که شاید ، هرگز نباید فاش می شدند !
3/4/87 مونا
|