تبلیغات
قایق کاغذی
قایق کاغذی

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


دیروز فاش کردم برای مادرم

تمتم رازهای کودکی را

گویی دیگر از ترس افتاده ام

و به جای ترس در دلم شادی بود

و او به جای اخم می خندید

و من انگار دیگری بودم

!!!

من از کودکی افتاده ام

نه از ترس

مرا بردند و ...

... کودکی ام را به لحظه ای فروختند

کاش رازها سربسته می متند

کاش مادرم اخم می کرد

و کاش کودکی ام را ارزان نمی خریدند

اما

باید رفت

باید رفت و گذر نمود

باید خاطرات را هیزم لحظه ها کرد

باید جدی بود

 دم نزد

شاید دیگر نتوان خواب را با باد نظیم کرد

و ظهر را صبح خواند

باید رفت

باید سپرد و گذشت و گذاشت

!!!

همه چیز از دیروز آغاز شد

و رازهایی که شاید ،

هرگز نباید فاش می شدند !

 

 

3/4/87

مونا

 



چهارشنبه 5 تیر 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

پیله فروشی ،

پیله می فروخت

اندازه ی من هم داشت

و فقط من

و نه رویاهایم

شب در نیمه ها

خواب پروانه شدن می دیدم

پیله را پوشیدم

کاش پروانه شدن تنها بود !

یا که آن پیله فروش

پیله هایی هم داشت

که در آن رویا را ،

خواب پروانه شدن می ددیم !

 

3/4/87

مونا



چهارشنبه 5 تیر 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

رد پایی می بینم

نگران خودم می شوم!!!

نکند رفته باشم

پشت پنجره می ایستم

شاید ،

برگشتنم را بیابم !

 

 

3/4/87

مونا



چهارشنبه 5 تیر 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

مرا یادت هست ؟

دیروز گفته بودم می ایستم بیایی

و امروز ، دیروز شد

و تو نیامدی

و من همچنان ایستاده ام !

 

 

29/3/87

مونا

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

زندگی یادم داد

در سکوت دیوانه بمانم

هرچه فریاد بزنم دیوانه ام ،

..... نیستم !!!

 

 

29/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

آمده بودی که بروی

و من رفته بودم که بیایم

چشمانت را بسته بودی که بگریی

و من چشمانم را بسته بودم که بخوابم

زنده شده بودی که بمیری

و من مرده بودم که زنده شوم

آهنگ نواختی که رقصت آید

و من رقصیدم که آهنگ آید

ایمان آوردی که کافر شوی

و من کافر شدم که ایمان آورم

عاشق شدی مه معشوق شوی

و من معشوق شدم که عاشق شوم

حال ...

می روی مه نخوانی

و من می نویسم که بمانم !

 

 

28/3/87

مونا

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من عاشق نیستم

و خوب شعرهای عاشقانه را می نویسم

می خوانم

و در گوش ها فریاد می زنم

پس معجزه ی عشق شما چیست ؟

 

 

27/3/87

مونا

 

 

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خواب های تو دیگر خطرناک اند

بیا تا صبح می نشینیم

زندگی را مرور می کنیم !

 

 

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

در لابه لای این سنگ پاره های کف اتاق

حتی ...

روحی در جریان است

که مرا می ایستاند

دست به پایم می دهد

و می کشاندم به سوی زندگی

در زیر لگدهای من

خاضعانه سینه را ستبر کرده

ومرا به آغوش می خواند !

 

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

شب قصه گویی پیر است

گویی خوابهایش را تعریف می کند

هر روز صبح ،

همه اش تعبیر !

 

 

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

سر قرار هر سال

پای چیدن سیب ها

امروز رنگ دیگری

بگو بادی که می آمد ...

... چه برایت آورد ؟

 

 

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

روی صورتمان نفرین و

پشت به ما دعا

ساکت باش !

بگذار صدایمان به خدا برسد !

 

 

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

روزهای مخصوص ،

تب در کاسه نذری می آورند !

چرا بویی از تب را نمی آورند

امروز زندگی برپا بود !

 

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

باید هر روز

 هزاران بار

اهتراف کرد

به یاد حوایی که گناهی نکرد و

متهم شد

و

باید هر روز

هزاران بار

ساکت ماند

به یاد آدمی که نشنید و

متهم کرد !

 

27/3/87

مونا

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

یافته ام تو را

در زیر بالشت من آرمیده ای

و من هر شب

دست در زیر بالشت

نگهت می دارم تا صبح !

 

 

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

گفتی خدا بزرگ است

غم مخور

رفتم این بزرگ ،

اول و آخر بیابم

و به یکباره گم شدم

او بزرگ است !

 

 

27/3/87

مونا

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

مرا گفته اند زخم بخورم و

سنگ بخورم و

آتش

که تو دمی در امان باشی

ومن ...

تا تیغ بر گردن نیامده

در امانت خوام داشت !

 

 

27/3/87

مونا

 

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من نمی دانستم که گر اشکی نیست               

گناه از طبع است

اگر می دانستم که گرمم و خشک

و اشکها همه مصروف در وجود

آن روز که مرا می آفرید ،

می گفتمش بایست !

هرچه می آوری بیاور ...

اما ،

... آتش را نه !                      

.

.

.

 

پشت به گفته های خود می ایستم

آیا واقعا چنین است؟

؟؟؟

نه !

مرا جز آتش همدمی نیست

من فرزند آتشم

و گناه ابتدا و انتها ،

همه بر من متوجه!

مرا شاید کار ،

سوزاندن است و سوختن !!!

و اشکها همه هیزم شده اند

برای سوختن و سوختن و سوختن

هوا کمی گرم است

چشمانم به خشکی افتاده

پس بیا !

بیا وکمی به حالم بگری

که من گرمم و خشک

و تو شاید مرطوب!

 

 

25/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

موهایم را گرفت و کشید

برای نکه نروم

آخی برنیاوردم

دستی انداخت

در طلب چشمان

ناله ای نکردم

بی چشم و ، سر تهی از مو

نهادم و رفتم

من برای لقای معشوق

نه چشم به کار برم

نه مو به کار آید !

 

 

25/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خانه خالی

شب

تنها

من

کوچک روزنی که از بالا به پایین می آید

و راه را می گشاید خطم به خطا نرود

در پیگیری این پیچ و تاب ها

من در اندیشه ی ظریفی محبوسم

هنوز یادت نرفته است ،

در امضای آخر هر نوشته ،

مرا یاد کنی

شب است و

من تنها و

خانه هم خالی

تنها نیم روزنی

و یک امضا

که گویاست

هنوز به بودنم امید داری !

 

 

25/3/87

مونا

 

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من از میان رنگها  ،

سفید را بر می دارم

هیچگاهع دیده ای بگویند

سفیدی روشن ؟

و یا سفیدی تاریک ؟

نه !

آبی آسمان مال تو

سبزی دست هم

سرخی گل

و زردی خورشید

من فقط سفید را بر می دارم

سفیدی که نه روشن است و نه تاریک

سفیدی که تظاهر نمی کند

و پی در پی یکی است

تو رنگین کمان باش و

من تنها !

 

 

24/3/87

27/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خواهی آمد

به خدا قسم که می آیی

تو را خواب دیده ام

دستانم با لبانی خشک

انتظار تو را می کشند

چشمشان به آسمان مانده

تو می آیی !!!

صدایت زمزمه وار در گوشم طنین است

به خدا قسمم که می آیی!

می آیی !!!

 

 

 

21/3/87

مونا

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خدا حافظ  تو

من حافظ همه ی شعرهای تو

چقدر خوب است که جای خوا نیستم

من آزادم

و اوحافظ

ولی

خوشا به حالش

که همیشه با توست !

 

 

21/3/87

مونا

 

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

تو در سایه ها گم شدی

شاید سایه ها تو را بلعیده اند

و تو در افکار مسطح آنها حل شده باشی

و چون در فکر ایستاده ای

هرچه می روم به تونمی رسم !

 

 

21/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

جای من اینجا نیست

خاطرم را آزرد

دست از سایه ی خود خواهم شست

روی از صورت خود خواهم کند

پای از دامن خود هواهم برد

جای من اینجا نیست

من به تب محتاجم

نه به خوش قامتی سایه ی خود

نه به زیبایی این صورت پست

نه به این زیور دامن بر پای

خاطرم آزرده است

باید از اینجا رفت

جای من اینجا نیست !

 

 

21/3/87

مونا

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

در خواب ، تو را خواهم بوسید

که...

... چشمان پر ز غرورتو

مرا به تردید نیاندازد !

 

 

20/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دیگر نخواهم دیدت

ما را از هم جدا کردند

آن بادی که میان ما  وزید

چقدر قدرت داشت

و تو به خیال خود

دستت را به سایه ات داده بودی !

 

 

20/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من دیدم

همه ایستاده بودند

و خدا را گناهکار می خواندند

من دیدم

همه ایستاده بودند

و خدا را گناهکار می کردند

من دیدم

عنایت را شقاوت پنداشتند

و لطف را ظلم

خدا ودیعه اش را باز پس می گرفت

این گنته نبود

او گر جان گرفت

جان هم داد

من می دیدم

خدایی را که گناهکار نبود

اما خواندنش

گناهکار شد

اما دم نزد !

 

 

19/3/87

مونا



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من به شانه های زمین تکیه کرده ام

سرم آرام ،

روی شانه ی اوست

زمین مرا در خود خواهد بلعید

و ما یکی خواهیم شد

ما از آغوش به وحدت می رسیم !

 

19/3/87

مونا

 

 

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

سرم از سجده بر نخواهم داشت

تو را اینگونه ر آغوش می گیرم

در آغوش تو جان خواهم داد

و جان به آغوشتو خواهم داد

مرا خواهند کشت ...

و من هم خواهم مرد ...

..... اگر سر از سجده برتابم !

 

 

19/3/87

مونا

 

 



جمعه 31 خرداد 1387 توسط مونا مشتاق | نظرات ()



گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


عمومی

مونا مشتاق

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0