تبلیغات
قایق کاغذی
دوشنبه 25 خرداد 1388

بی سبب چرا!؟

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

 

 

آرزو بر من فائق آمد آنگاه که نطلبیده مراد است را درونی کردم که گوییا اصلا یادمان نبود در میانه ی تحقق هیچ کس آرزویی ندارد جز همه من هم یک قدم آنطرف تر از هجوم پاسبانی صف می توانستم همیشه که هیچ بوده است و بازهم زمین به انتهایی ترین قرن فاجعه خورده خود را از میانه ی کاتانوی نوشته هایم حدس میزند که می دانم اشتباهی در کار آفرینشم بود که تناسخ به زیر سوال رفت ، خطای خداوندی ام اما روزهای واقع گرایی است که شیطنت پیچداری دمی از آخر آن چید به واقعه نمانیم که من هم کودکم را دوست دارم فروغ اما نمی خوابم!

هوا تب کرده است از تب  درجه واقع گرایی مرا به سمت یادوار گذشتگان به خواب یونگ دیده می رساند  : " نوازشم کن لالا ! " و کاش که پایی که به زیر میز یک روز مانده به انعقاد نطفه ام خورد جفتی داشت که تور ا نیز دیوانه !

مهم اگرچه از کجا هم بود و کجا اما نیت امروز را خواب نکرده ام که زندگی رنگین کمانی بیش نیست و روزهای روزی خورده ی روزگار به مزاج من نگاه می کند که واقع را ببیناند یا بروم در ذن کمی مراقبت پیشه کنم و یا اصلا تب را عاشق شوم و خودم شوم و خودم شوی و خودم شود ماضی را بعید باید و بود و آینده را به امید بیخیال که ما لحظه هایی را خوشیم از با خود دویدن نجواکنان ما میرقصیم ، کسی را آتش دامن نگیرد هیاهویی بپاست!

دوان دوان خرامان را بیا طی الارض می کنیم و پایمان به خیسی نخورده تیمم پیشه می کنیم که کسی شاید خواب به بیراهه رفتنمان را نبیند و دمی غیبت اختیار کنیم ..... حواس خم آورد که واقعت را کجا گرایاندی پس ...!؟

 

 

17/3/88

مونا

 


پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود !

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

کاش آن تب که تو را سوخت و سوزاند که یکباره چو مجمر شوی و نور به پهنای زمین رخت کشانی و ز خاکستر تو جمله همه باد شوند رخت کشند لختی پر زهیاهوی که صامت مانده است نطفه ی عمر که سیمرغ شده است عاقبت بشکفد و سوختنی مژده دهد که مبارک شود این سوختن و در نظر لطف خدا همه این دیده ندا گوش کنند در نهاد دل هر سوخته ذره که ز جان برخیرد فکر بر مشعلکی پر ز حرارت قبح است که در آن جان ز آتش ماتم حامل نور به نوری راجع نه به ناری و گدازی ساکن! وای کز این همه خورشید عیان بر دیدن شعله بر جان شود و سوختنی نکته شود ! پای بر وادی دیگر باید کاش آن تب که تو را ..... سوزاندن!!!

عاشق آن است که پیوسته در اعماق بسوزد بگدازد و به اندازه ی دستان هوا خاک شود زان پس آن حال چنان گرم شود کز نفسش جمله انجم به فلک شعله زند خلق بیفروزد و از دل که همه خاکستر مزرعی سبز شود ...

کاش آن تب ... سوختن ... !!!

دل هر ذره که بر ذره آتش خورده آنچنان مدح شود رقص شود واله شود مست و مستانه شود که همه جمله بر او قبطه برند. کاش تب سر برسد کاش میزان تب آنقدر شود کز نفسش دود ز جان برخیزد روح از جان به در آید و دمی طیر کند چرخ زند و در این چرخ زدن ، صحبت ابرار و ز اشرار نظر، سوختنی مژده دهد ... سوختن در تب ...!!!

سوختم در همه عمر سوختم در پی امید به تب پی بردن هوس شعله شدن باد شدن کز ز باز این دم حق مژده شدن ... سوختن ... و ... سوزاندن !!!

" کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود ! "

 

2/2/88

مونا

 

 


جمعه 4 اردیبهشت 1388

تنگین ز آغوش

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

من در آغوش  به گرمی مانده ی آیدا شب های زیادی را تب کرده ام  از سردی به مرگ مانده ی زمستان هم برف نیامد که ما خاطراتمان را گوله کرده تقدیم بر طبیعت ناپیدای بر پاکی چیزی ندیده نه می شود هنوز هم امید داشت و گل را از ته گلدان کاشت اما همه دیدند که من کشت نمودم در وارونگی روزگار بذری را که گلش روزها را خواب و شبها را به سادگی عاشق بود.

آیدا به یار دیگری نمی ماند خوب می داند دلم می گیرد از دوری دلتنگی به ماهیت دلتنگی اش رنگ خورده و زود می آید گاه و بیگاه مرا به تنگی  به آغوش می خواند تا تنگ شوم در یاد پیچش پیچک های یادمان های کودکی که همه عمر را به تلاش رسانده ایم و آیدا می آید هر شب به خواب ...

آیدا نظر نکرده نظاره نمی کند که من را می رهاند از شادی به خاک نشسته بر دلش که مبادا در لحظه ی عشق بازی با باران ما تعهداتمان را بگذاریم در گوشه ای و از احساس در گل ماندن جوانه زنیم که زمین نیز به بلوغ نزدیک می شود ... نمی شود قصه های عاشقانه ی پاهای منتظر که هیچ گاه نگفته اند عاشق را درد دیگری است  در گوش زمین زمزمه نمود که آیدا از آغوشش مرا نمی رهاند و شرم می آید بر چهره ام از اجابت سرسختانه ی غرور... نداشتیم اگر نقشی را به بازی گذاشتیم عاقبتش فرصت پروانگی را سوزاندیم و فصل از هیاهیوی دزدانه ی افکار که بگذرد دوباره خواب را خواهم نوشید به سلامتی و برپایی شبهای تبدار...

نکند تعبیر بر هرکجا برسد که من تعهد واژه ها را به اثبات دیوانگی ام رسانده ام و شروط دیوانگی را خطوط دستان که عمق را کسی چشم توان دیدن ندارد نتواند مگر خطوط به بیرونی سر به هوا که یکسان شوند در پرگشتگی ما دلمان خالی است از... و خطوط دستان کسی رموز خود انگیختگی را نمی داند که گردن در گریبان کرده ...سر را کسی نمی زند... جز دستان آیدا که حلقه در گردنم اوج را به اعماق می کشاند... جایی جز ما دو تا را ندارد. آیدا !!!

 

 

30/1/88

مونا


جمعه 4 اردیبهشت 1388

ناهمسانی در فکر

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

در انحطاط به مرز نشسته ی افکاری سخیف هیچ کس پروانه شدن را خواب نخواهد دید که زیبارویانی که  قبیح اعتراف می کردند دیروز اگر مرگ نه تنها مشکوک بر زندگی من را باور نداشتند که خدا نیز با ما سر بازی دارد و اگر یادش رفت میلاد به سبزی نشسته ی ما را منت نهد  سربازی اش هیچ تعبیری ندارد کاش که باید بزند  که اگر به اشارتی خواهدش ما سر به سر نه سر با سر گفته بودیم دیروزهایی را که در تب گذراندیم که ازآن خودش خواهد بود ما بی سر و پا هم توان زیستن در اجابت می کنیم ...

بس می کنیم و سکوت او هرچه می خواهد بفریادد که خدایی را خودش مرحمت سکوت نهاد ... ما از لبه ی تیغ میرویم به هر آن امید که میتوان باشد که فریبانه نمی ترسیم  عاقبت یا مرگ است یا مرگ شاید از شکست صدا در تلنگر بی محابای سکوت یادش بیفتد که بازی را باید تمام تا آفتاب انگشت از گوش به چپانده ی خود رهایی بیند شاید نورانیت خود را به باور رساند که می شود هم بود هم بوداند...

نمی شود اعتراف کرد که دیگر باید بس بود ، ما از اول هم گفته بودیم خداییش را توان مقابله در ما نه ما از گردن گذشتیم بیشتر از این دیگر ما مفلس تر از هر آنچه که موجودیم به جای اشاره بر مرور رفتن تدریجی بر سر هر یک از بندهای ناتوان انگشت ، قلب را گر نشانه رفته بود دیگر مرا تمنای آسودگی در میان نبود!

خوب نمی شود به دردهای درمان شده اکتفا نمود که خدا هر روز آسمانش در بازی است ناجوانمردانه به خواب می کشاند روزها را از هوشیاری فارق شود و ما سرمان در تلاطم بی هجوم از کجا متصل سرگرم شویم تا شاید به این امید ذوب شود و محویت حاصل آید و در فکر تهی از هر چیز کاکتوس کاشت که سر بی سر آفتاب رها شده را به آغوش می کشاند و می توان اینگونه پایه را از سر گذاشت !     

 

 

29/1/88

مونا


سه شنبه 18 فروردین 1388

جنون در خیال

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

نمی دانیم پوست شب چرب است یا سرد است كه ما را سوق می دهد به مركزیت هر آنچه تهی تر از تهی است و به اوج می كشاند در لحظه ای از شعله های تب به خون كشاندن كه حیف را دریغ و افسوس كه بس جوهر را به یغما بردند به خیال خود را ستاندن كه من خودم را پیوند خواهم داد  به عقربه هایی كه مات می مانند شاید گره خورد اصالت زمین با هسته ی سیبی كه هوا از فرسایش حنجره هایی كه قورت را اگر میشد داد كه آدمی را نشانه ی رسوایی نبود كسی بر پشت من نزند كه مبادا اثر به یادگار از حكاكی خداوند را مجرم شوم كه من یادی ندارم جز بد را گفته باشم و یاوه را گویا پس چشمان نمی دانم كجا می چرخدم را به تزویر سایه مكشید كه من عروسی سیاه و سفیدین كه هر روز سرخی لبانم را  به دیوارهای عشقه بر جان آن مرده تقدیم می كنم ...

من هراسم از كودكان دوره گردی است كه از ریشه ی دوانیده ام تاب نخوردند دل مسموم از چشمها نفسی برآورد!

من اغراق بر سوالین كردن بهار دارم اگرچه روزهای امروز از سردی گرم است و ما صبحها را خوابیم و شبها را دیوانه اما باز هم باید اصرار نمود بادی كه آمد دوباره مرور نماید و یادآور سازد كه ما در هراسی آتشین از نقطه ی شروع تا پایان هر آنكه كه با ما ره می پیماید می شود به جای هر دو ، یك تابلو را بخشید...

دیوانگانی صادق ، عاقلانی عاشق را عاشق تر می كنند و از فرصت گریه های می گذرند كه یاد ندارند شبی را به اشك آلوده باشند كه بسی مقدس است این ارث كه ما را موهبت دادند ...

 

 

20/11/87

مونا

 


یکشنبه 9 فروردین 1388

آیدایین!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

خیلی وقت بود که یاد از آیدا نکرده بودیم و شاید او از ما یاد به سر نبرده بود و در پیکاره ی فکر تابداری دگر بود شاید هم نمی دانیم و چرایی در کار نه که می دانم مواظبتش مستدام می نمایایند پشت به پشتم آمده در لحظه ای که همه چیز به ربایش بی امتداد به آخر مبتلا می رسد دست بیاندازد در اعماق چشمانی که حتی خواب اشک را نمی بیند سر بر سر بی کسیهای به تنهایی عاشق و می داند همه چیز خوب پیش خواهد رفت و مرا در موعدتربن ساعت مقرر به ملاقات زندگی باز میگرداند که مبادا هجوم بردارند بر گسیختن رویای نازک آیدایین!

آیدا این روزها خوابهای آیداگونش را که موج می زند در تلاطم هشل هفتهای سر بر زمین و دستی به شرق و دیگری ایستاده بر مغرب کجا تعبیر می کند که بی خبرها تکیه زده بر قامت اما بگو کاش خوابی در خواب نباشد ، که از آیدا تا آیدا هزار فاصله است ودی.انگی بس تمام ناشدنی که اگر بر توجه گذارده نشود آیدا می رود در گوشه ای در اعماق ارتفاعی که هم سطح با عبور گذر زمانه است و می شود از عرض به عرضش به اندازه ی طولهایی که می شود در سر هر یک خدا را دید وقدمهایی را با هم پیمود و شاید بر روی تک انگشت آنقدر چرخید که رسید به عالمی که از عوالم ما جداست ...

آیدا ! صدای خوابهای تو در توی پیچ به پیچی کشانده ی تنها از روزنی پیدای سقف بر آسمان را خوب تعبیر می کند به طعم جسارت اعترافهایی که می رساندت به از صفر نشاندن که شاید باردیگر بتوان بی عشق عاشق شد و یا عاشقانه عشق را تحریف کرد که ایدا از ما غافل نبود و ما جنجالانه زمان را محاصره نموده بودیم و او اما در هر آن لحظه... !

 

5/12/87

مونا


یکشنبه 9 فروردین 1388

جنجال بی ادعا!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

کج فهمی دست و ارادت تواضع فکر و زبانی که به میانه می رود ما آب را هورت نکشیده آهنگ داروگ را شنیده ای رعد می خواند به امید هرچه بادا مبارک بود و نبود هنوز سوال را به انتها نبرده دستها را در طلب آوردن خاک مینشاند بر دستها و کاه شاید باید کاشت و چراند چشمانی را بر تقرب برخورد دقایقی که لحظه خواهند زایاند عمرها را محک زند کسی بی مراد نمیرد که دگر دنیا سرای کاش اماها نیست !

تو املای خواب خون دیده ات را از انتهایی ترین گذر پلی نداشت که خاطراتمان را یاد دهیم بر ریشه های محصور در رگها ، تو برو و من دستان مشت کرده ام را به مصاحبت چشمان میفرستم تا خبری از رفتن بر جای نماند و انتظار در حسرت قند بساباند در تلاطم بی فروغ چشمانی که از ربایش نور درخشندگی افاضه می نماید و ما گاه می بوسانیم هوا را که برساند بر پریشانی دقایقی مملو از ترنم به تبسم کشانده که تر شود از انبوهه ی بیا با ما به از این باش که فردا را شاید نباشیم دیگر و کودکان در حسرت قصه های غازچرانی احسااست فرونشسته ز گردباد حوادث خوش یمن مخملین ...

ما برشرافت هرچه بر ذهن می آید احترام می گذاریم که اگر یاد  برفکر داده ایم لب بر ناثواب نزند خیال تری داریم همه شاهد شوند بر بی خیالی بی تخیل پر ز فکرهای اجباری خود خواسته ی هیاهو خورده ی دلخوشی به بیرون خوانده و جسارت مقدسی بود اگر هرچه بود را بودیم و هرچه را که نبود یادآور شدیم ...!

همه چیز از هیچ با هیچ و در پیچ است و از خواندن هیچ نامه های هیچ کس نگفته هجی هایی را در ذهن کشت می کنیم کدورت زمخت شاید کمی به نیکی نگراییده باشیم را مرهم نهد.....

 

24/12/87

مونا


دوشنبه 3 فروردین 1388

تراوشات منحل

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

همه اش از اینجا شروع شد که جام را به نام دیگری سر کشیدند و سری که در گریبان خود می باید در گریبان دیگری ... در این زمانه ی بی هاهوی وهوی شرم برازندگی بدعتی که کسی تحمل جرأت به دست بردنش را نداشت حوا و آدم هم به مصلوبیت کرور کرور حرفهای بی وجدان تر از جرم تنهایی که اگر دچار نبودند دچار شدند و ما با بی رحمی بی حرمتی شاید نگاهی را به کمانه رفتیم که از شعور تهی بود شاید دلی داشتیم...

ما دیگر هوا را با چشم می نوشیم مبادا عرزائیل لحظه به یغما برده ی دیروز، قاصدی نباشد در جهت تحقق بندهای خیمه شب بازی آرزوهای کودکی  که روسیاه کرده باشد نه از برای فریب و شرم که رنگ ساخته باشد از تبدیل و تغییری که من هم به بی رنگی نامحسوس در سکوت پر ز های وهوی های های بی هیاهو  ما دیگر بی حیا نیستیم که گفته شده بود شرافت را باید مکث کرد تا همه را بینایی چشم بکاریم و از دل شاید دیگر نتوان مایه گذاشت که کار از این حرفها گذت و هراس مهمان هرروزینه ی نان ما شد و سخت ونرم عادت کرده ایم هراس را با سکوت می فرستیم دم نیفروزد!

به پاس یمن بهار این روزها اگرچه پوزش را گذاشته ایم در روبرو و عقل و باور در پشت هدایت می کنند صاف شود بیخود کاشته های دیروزینه را احساس کمی جلوتر جولان می دهد اشک بدهکار نشود که برنمی آید از کویر سبزش!

الحمدلله هراس با ما راه می پیماید دست به هر کجا گرفته نشود که پوستی که تیغ می بوساند نخراشاند لطافت آرامش کاش قبل طوفان نباشد را... اما تخیل ترحم سر را به زیر می کشاند در پی چاره ای که وجدان را به شعله نکشاند و خرابی ثمر شود!

 

3/1/1388

مونا


سه شنبه 27 اسفند 1387

تابی در فکر

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

ببین هراس از کجا تا کجا بود. اگرچه حس خوبی ملقی می شد در اذعان تبریک تغییر ناپذیری هرآنچه که هیچ است و همه چیز نیست و همان است!

خوب ما کسی را که دوست نداشتیم چای تلخ رابهانه ی شکر شکنی پندهای روزگار کنیم و چای را رفته رفته کسی نبود خداحافظی خوش یمن به شگون کشیده ی سرما چشیده کند تا داغ شود بر پشتی هرآنچه که محبت است ، تا ما سرد بمانیم با مجرای تمسخر به سخر نشسته ی این نای و نی !

و سکر کج فهمی های این بدگویی های برخاسته از دهن متبرک بر اسناد و اقبال زمانه ی درهم و برهم یا بی هم و تا هم که حاتم از اینجا رد نمی شود کسی او را به سیلی بندک های متصل بر اقبال زمانه که اگر شانس یار ما بود ما یاوری نمی داشتیم فنجان منقبض در تسلسل مغشوش اثبات روح را نشانه رود!

کا ر از این حرفها گذشته ... که ما یاوه را با نان فاقد هرآنچه آرد مخلوط می کنیم حرارت عریانی شرم  گونه های به مرگ صبح کشیده ی ما را منجذب نکند مردم همه مشتاق پس ما چه شود که از پس التهاب بی تابی چای به رنگ رخ کشیده هراس از کجا تا کجاست و نمی داند سری که بر زانو عاشق است فارق از صاف قامتی دست به آسمان نمی رسد و هزاران سال است دستان درختان آسمان را نگه داشته اند که از مداومت دلباختگی پیشانی بر استقامت ، نوزاد چه بر خواهد شد و آبستی انگار این روزها از هزاران تا هزار حرام شده که درختان را از مداومت باز می دارند و آنان پندار تلقینی ریشه در زمین نبودن را تمرین می کنند کسی خود را بدانان نیاوزید که حکم تاب خوردن بر کودکی دستها بر زمین منسوخ شود مبادا که اعداممان کنند تاب را نخور!!!

 

 

27/12/87

مونا


یکشنبه 4 اسفند 1387

تلخ زبانی

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

خوب! ما را كه از ازل كشاندند اینجا به بهانه ی اینكه باران در آنجا خواهد بارید و چترها را می توان بدون چپ نگاهی یواشكی در جایی پنهان كرد و بعدا گفت من چیزی یادم نمی آید حتی نمیدانم تو را كه با من بودی كجا گذاشتمت و شاید بادی كه دیشب قرار بود بیاید و دیروزهم نیامد و فردا هم گفته كه نخواهد آمد تو را با خود برده  یا نبرده مسئله ای نیست كه ما را نشانه رفته اند صورت سوال را پاك كنیم  تا به اجبار هوای بلعیده ای را كه نمی خواستیم بر فنای تركیب در سیلان ذرات اطراف دهیم را عاشق كنیم بر جنازه ی به هم گره خورده ی سوال ...

همین الان باران آمد و سر من كه محصور در تلاطم نوشته های به تب كشانده شده بود یادش رفت برای  چه زدندش وهمه خواب بودند وقتی كه سرخی چشمانی ملتمسانه ماهیت شاهرگم را خوستار بود و من به لبیك برگرداندن گردن حزن چشمان را اجابت كردم تا خون شاهرگ مرا بگرید تا همه در خوابند و ساعت از همیشه هم گذشت و گذر نمود از هر آنچه را كه دیدن نتوان ...

تو سوال را از من بپرس كه نداشته می دانم جواب همه را می توان هیچ هم شاید داد  و در همان ظاهریت پیچ خورده به هم كه مقتول در كشاكش لمس میان دو خط اعتراضی نداشت و اعراض نداشت دست را در مقابل غنچه ی لبها بر صورت گیرد ...

اینجا عطسه ی آسمان در مجرای تنفس امروز را با ما باش گیرافتاده  كه ما را می زایاند و نمی خواهد مسئولیت نكرده های خود را نتیجه بگیرد و به جای ما نغمه را سر دهد كه ما در گوش هیچ كسیها گفته ایم.....!

 

 

4/12/87

مونا


یکشنبه 4 اسفند 1387

گفتار معلول

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

مینشینیم به انتظار آفتاب كه به محض آنكه از پنجره سرك كشید چشم بیاندازم در چشمش و بخواند كه ته چشمانم چه غوغایی است و من آفتابی شوم برای كسی كه آرزوی مرگ مرا دارد نگاهی نورانین كنم كه عمرمن پایان نیافتنی است به اندازه  ی كفی كه 5 آرزو بیشتر در آن جا نمی شود چشمانم را طعمه میگذارم آرام روزنه خلاقیت را  از آفتاب بربایم چشمانم را بر مستقیمی آفتاب پیوند می زنم كه همه را عیان كنم " دل هر ذره را كه بشكافند آفتابش در میان بینند "  .

ما كور بودیم راستی كه آفتاب دل بر تاریكی چشمانمان بست و ما به محض بازكردن نورانی شدیم و یادمان رفت دلمان را با خدا پیوند زنیم كه شاید ربانی هم شویم و خدا بصیر سازد از بصر خودش و ما نهراسیم كه مبادا آفتاب در پی معشوقی دگر رود و ما ظلمانی شویم و شاید همین است كه ما شبها را در كوتاهی خوابها خلاصه میكینیم بر فرصت تبگذاری افزوده شود كار ما بیشتر از این حرفهاست كه همه نشسته اند ایستاده وار ارتفاع به عرض گرائیده ی لمس آسمان را نظاره می كنند كه اگر ما بصر داشتیم كه همه را عینیت مژده میدادیم و می گرفتیم و به نوعی كه كسی حواسش نباشددر قفس هراس از كودكی پشیمانی را بار می گذاشتیم رویداد گذشتگان دست از سر بی حواسی ایام بردارد و دست بچپاند به اندرون غوطه وار هیاهوی خیس خورده ی هیس ها نگذارید كودكان را از كناره ی خواب ما پس زنند كه چاشنی تیزبین به سر راه رفتن كودكی خواب ما را مزه دارتر میكند و ما می توانیم خوابها را یكی در میان به بهانه ی رساندن كودكی به هرآن كجا كه نیست یا شاید هم هست و ما نگاهمان غبار بلعیده!

 

 

21/11/87

مونا

 


پنجشنبه 24 بهمن 1387

باز بدگویی!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

ما از ارتکاب بارانهای نیامده گلایه ای نداریم که هر آنچه را که باد بر علم کشاند بر باور رساندیم و از خود گذشته ایم که اینک همه در جای ما ریشه دوانده اند ما ملول تر از ملولیت مظلومانه ی زندگی سر برشانه ی بیچارگی دستها سپرده ایم به حساب رقم های سرنوشت نشسته ایم که مبادا شاید لحظه هایی را که ما در خواب بر آستان بی خبری دیوارهای ذهن را رنگ می کردیم کسی چیزی آورد و طامار شد ناگاه در عنصر سر را گر برگردانی شاه رگت می رود به پای تبسم تیغ به تیزی گراییده...

ما از هرآنچه که بود گذشتیم حتی از هیچ که نیایند مدعیان به خرد قائم بر فرزانگی  سواربدرند جامه های روح و روان پاک از چشم هرآنچه که نیکونمی نماید و بی حرمتی که حرمت داده شده است!

ما نگاهمان را گر داده ایم کسی را خاک بر سر نمی ریزیم که ای کاش نه و نوش باد بر جان هر انکه بر ابتلای عطش نگاه مبتلاست درمانی ندارد که بیمارگونه نفس را از نفس برآوریم و سینه را تابوت درفش پوشانده پیک کش مکنیم که مرگ ما معتبر است اما ما هر روز مرگ را تنها بر سر می کشیم در خموشی خفای پنهان در تاریکی مثبت جاهلیت فکر خلق که راه نبرند بر قامت استوارمرگ هر روزینه ی ما که مبادا ناگهاه طمع کنند مرک را با ما شریک شونتد که این جسارتی دست نایافتنی است که فقط می شود در لحظه ی دیوانگی با چشمانی بسته و لبانی فکور آن را بر خود قبولاند و کسی که شانه نکرده است گیسوان بی حوصله ای نرم عادت انقلاب را نخواهد پنداشت که پندارها را سپرده ایم به همان چیزهایی که از آنها گذشته یبودیم حتی هیچ های پیچیده به هیچ!

 

 

7/11/87

مونا


پنجشنبه 24 بهمن 1387

توهم کلام

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

ما زیر باران هم آغوشی یک دقیقه حرف های یواشکی با گوشهای تشنه بر شیطنت مرموز خواب را ایستاده طی کردن و فکر را آررام جا گذاشتن که ببینیم کسی سر از نگفته های بلندگفته ی بدگویه های ما درمی آورد یا در را به نشانه ی هیچ را یک صدا هجی کردن می شود آهسته هم خوابید که ما در پیچش لگام بسته بر تحیر بی صدایی باور اوج چه تمثیلهایی را که صادقانه باور نکردیم که اگر هر روزمان اینگونه بود بر بی تابی نابهنگام درخت فلسفه ای را مجنونانه به جنون منبعث از تلاقی نوشته های به خط و خال مبتلا که از ابتلا به پوچیت هیچ کس نخواهد فهمید و چقدر زیباست آنچه را که کس در بصر لمس نتواند به تجسم بی شائبه ی متواضع سر بر هوا به رقص زیرکانه ای بدل کردن که ما هر روز شاکر ، هیچ کس ولی نخواهد فهمید ...

وای ما از وارثان همان آدم و حواییم و سیب را کسی ان روزها به رسم و آیین شتابان مرکزیت زمین نشانه بر خطوط دستان همگنان نمیبرد که سیبی را که آدمی در خفای به ذهن سپرده ی خیره به گوشه ی زاویه چشم دوخته در هوا بر پلک نهادنی بلعید بغض آن را در مشت گرفته و به آغوش می نمایاند و اینک آنک است استوار بر پیکره ی بی عریانی شرم زمانه در سکوت گوشه ای تبدار به حرمت کنجهای ناب به فکر هیچ کس نرسیده ی تاریخ و ما اصلا یادمان نمی ماند روز را به اصرار شب به تولد رساندیم یا در قنوت بی حواسی تردید ما را تولدین خواندند که آبی شویم از دخالت بی امان گردن به عقب راندن و سبزی گل آلود یک دقیقه در عمیق ترین تنفس زندگی را به کام اجزای وجود چشاندن که سرد نشوند از انبساط طوفان های بی مدعا !

 

 

28/10/87

مونا


پنجشنبه 24 بهمن 1387

دردسرهای پیچدار

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

در انتهای موزون آهنگین گرد وغبار مخلوط در تلاطم  سنگینی نگاه و رعشه هایی مسكوت مانده در نفوذ یك دقیقه تفكر حوا بودن یا مرگ ، می شود غافل از هجوم فكرهای از سر به سر برده  مدادها را غلتاند به اوج باور بی اندیشه ی هیچ نامه هایی كه شاید آمد و ما در بیقوله ی بی تعصب روی بازی دستان دل گره خورده به آسمان  نقش می كردیم عناصر مجزایی كه به هم مجذوب ، ملتمسانه شوق وصال به هوا فریاد داد و های  از داد و قال گذشته كه من هم باورم نمی شود این چرند گویی های سر از هر كجا كه نمی دانم در آورده  را عاشق نباشم كه باورم هم بر بی اعتباری مشهور در تكاپوی هجوهای زمانه اسیر در امتداد سكوتها به دنبال فریاد می گردد اما دریغ ...

... دریغ كه استجابت آسمان بر روح بی خردی گناه را باید بر دستان كسی بست و ما فرار می كنیم كه نفهمند منشا آدمیت از كجاست و اینجا شاید كسی نیست كه بگوید ما كجاییم و باید از كوچ گذراند خط كف پایی را كه به اصرار می خواندم بخوان به نام هرچه نام ناآشنای مغلوب در اینجا كسی به دنبال ساعت نمی گردد و تنها بند كفش است كه باز طمع بر عشق بازی به خاك بسته و ما اجازه بر باز كردن در نداریم آنان كه از ما دارترند دقیقه های سكوت به حراج رفته شان را كناری بگذارند كه كنار ما كسی ننشسته است یاوه های ما را ترانه وار به بن بست برساند كه اگرچه راه آسمان باز است و ما اینجا صورت رو به زمین خوابیده ایم خواب شیطان میبینیم  استغفار می كند كه ما می دانیم آن را هم انسان آلود!

 

28/10/87

مونا

 

 


یکشنبه 20 بهمن 1387

حرفهای ناموزون

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

 

صفی در مردگان كه به رقص ارواح موجی متلاطم می بخشد من در پیش بینی یك رویا بینظیرم و نقش كرده ام عمر فرصت ، فقط تا به در رسیدن است پا كه به اشارت حركت به بیرون رسد غیب زده خواهد شد وگرنه در فكر هم نمی شود ایستاد كه پشت در باد طوفان چشیده  ذهن را از فكر خارج می كند منفك می شود اجزای به هم پیوسته ی خاطرات كسی كه یگر بار به یاد آورد كه پشت در دنیا صورت دیگری از ناشنیده هاست به حرفهای پشت سر هیچ كس نگفته ایمان باید آورد كه حقیقت است در وادی بی ثباتی ، ثابت به رخی نگران ماندن حتی اگر سیلی كه سالیان در راه است بی پروا و بی مهابا  مرا به ناگاه با خود ببرد به همین جایی كه بی صدا نشسته ام سكون را تكرار می كنم خموش ، كه كسی نفهمد خدایی نكرده كسی اینجا هوا را مشت مشت می بلعد فكر از ترس شیوع غلظت را به حراج نبرند...

من حرفهای جدی ام را از یاد برده ام مگر می شود فكر تاب خورده را كه چنگال بر دست ، نشانه گرفته رسوم بی قید و شرط روزگار را و تا حال ندیده         پروانه ای دست بر دست گذارد تا باد پیله ی عافیت بر تن پوشاند ... من دستهای جدی ام را هم از یاد برده ام كه یادم می رود هی ارتفاع بلندای روزگار را به انداره می گذارد و می نشیند تا صبح گیسوان در هم گرده خورده ی شب را شانه می كند ...

به تسخیر تمسخر هم نمی شود گروید اصلا این روزها حال و هوای مزاح با مرغان هوا از آسمان باد می زایاند آتشین كه تقدس انجماد ما گرمازدگان را سرخ می كند مایل به سیاهی دلهره های به سرانجام  نرسیده اما ما خود به سرانجام بی سرانجامی مبتلاییم ...

 

17/9/87

مونا


جمعه 27 دی 1387

نعره ی بی صدا

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

ما نازنینی نداشتیم! اگرچه باد کباده کشان همچو طوقی دست در گردن ما می انداخت ... خاطرات دو روز مانده به پیموده ی اصول مرتبط با فقه زمانه را که هیچگاه ما نرسیدیم به التهاب وجدان بی سر وته روزگار که کار دستمان دهد اسیر بمانیم شاید چیزی عریانی احساس بی خیالمان را بگیرد اگرچه ما نان بی رحمی را در سکوت پر محتوای دلیل میخوابانیم اما کمتر شبی پیش می آید سیر ، خوابهای دنباله دار ببینیم که عاقبت دستهای کاشته شده چه ثمر می دهد هرچند که قول ما تبدار بود و استقامت خاک نمدار اما نباید خیال را به سمتی کشانیم تار و پود گسست زمانه بگسلد که غروب بی وجدان ... ، اما حرف ما از غروب نبود که ما غرور را نشانه گرفته بودیم واژه حرف در حرف آورد ذهن ما تاب خورد در فکر خیال نمدار خاک که دست را شاهد گرفته برمدعای سبز زندگی ...

به انتها که می رسید همه چیز آغاز می شود جز ما که محلول در بصیرت هسته ی تکرار افکار نوینی شده ایم که در حادث یا قدیم بودنش فکر سفسطه می کند و من از فکر می گذرم به حال خودش به رهایی می رسم ...

من آنقدر خسته که چون پشت پایی ملول پیچش حرفهای یواشکی می شوم که دریغ از گفتن صدا حرفهای یواشکی ام را آرام از دور فریاد می زنم لب به لب خنکی سر به سرها می سپاریم و پشت سرمان را باز می گذاریم حواله ی پس سری بد کرده ها یادمان باشد کوچه های بن بست را هم بپیماییم شاید کسی در راه مانده باشد ما را بیازماید هراس را از یاد ببریم وتاریکی را در آغوش بگیریم ما را نهیب زند اقتدار بی انجذابی خویش گم کرده ها را و ما فراموشکاریم چیزی در خاطرمان ریشه ندوانده خاک را محک زنیم ..... !

 

16/10/87

مونا

 


جمعه 27 دی 1387

هذیان تب دار

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

من عاشق غربت دیوانگی پندارهای به گوش هیچ کسی نرسیده ام.

حرفها را باید یواشکی سرود که طعم گس ناشنیده های سرهایی که سرها بر باد می دهند به ملایمت تبخیر هرز گفته ها کوتاه ننمایانند ، و چه ترشی نابی خواهد داشت محیط و محاط را به معرکه ی عشق بازی خواندن و عقل را به نشانه ی بیماری هی به زیر سوال بردن که ما داغ را به تب که نه بر عقل بر پیشانی زده ایم که اگر عقل بر من حرام میشد حالم از نیستی به هستی می گرایید .

بیا حرفهای عاشقانه را بر گردن واژه هایی بیندازیم آبستن حروف از عشق بویی نبرده تا رنگ پریدنها حجاب از چهره ی حیا ندرند و فرصت دهیم خیال تابی دهد؛ نفخه ی دل کجا باید بود را...

ما را هیاهو به مشق کردند و اگر کاهلی را گاه ز سر برده بودیم هیا را حیا و هو را هو نصیب می بردیم اما به رغم رسم روزگار کاهلی جاهلی آورد ، جهل خارج از چرخه روزگار را تبدیلی نه و جاهل ، جاهل که نخواهد ماند جاهل تر چهره... و هر روز که اکسیژن بر آن میرسد فروزان تر که اگر حواس جمع شوند ؛ هجوم بر سر بیخیالی مرتعش از بیخردی ، خاموش خواهد شد گدازهای عمرها فکر خالی ساییدن را و انعکاس تشعشع زلالی ذخن پاک از بیخردی چه بران خواهد بود و نگاه ها دریده خواهد شد  به جرم تمسخر بیرحمانه ...

ما رسیدیم به اوج مرز بودن و نبودن در تبلور داشت یا نداشت نموره ای عقل که باید اجرت گذاشت مابین دیوانه ای بی عقل و عاقلی بی عقل که بذر ما را به حرمت دیوانگی در هوا فوت کرده اند که قاصدک شده ایم رقصان بر پشت بی اصولی ثانیه های هوا تنفس نکردن که مبادا اکسیژن بی آری به سر رسد و بزرگداشت دیوانگی به خطر افتد و ما از عزت بی هیچی بیفتیم و عاقل بنگارندمان ..... !

 

11/10/87

 


پنجشنبه 12 دی 1387

حرفهای تعبیر ناشدنی

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

 

ما خواب های آشفته نمی بینیم!!!

در های و هوی خیان با یک قدم مانده تا بهشت یا دریا ، قرارهای جاودانگیمان را چرا از یاد ببریم که نم نم باران پنجمین قرنی که قرار است آسمان سکوت بزایاند ، در پیچ صبح ترین غروب دلواپسی سرد تب دار سرنوشت ، در مرز بودن هرگز نگفته ها و دلداری هق هق شوم کهن ترین ناجی غصه ندیدگان ماتم زده ز درد .....

ما اینجا چه کار می کردیم که باد شانه بردلهره ی افکارمان کشید و تاب سخن را به تبی کشاند از جنس یاوه های هلهله دار که ما را گر کسی بود که بی کسی را ارث یادمان داد فطرتا خوابها را دو لایه می بینیم .....

اما ببین که رشته ی افکار واحد است گویا حواس وارث ایجاد جوو جنون و دیوانگی درهم و برهم رعشه های از هیچ سر درنیاوردن که نه سر را از لاک به محض بیرون آمدن ، برف می بارد مثل کبک را و برف که امروز هزارمین روز تولد زمین است که مرگ را جشن می گیرد ، همه در پای کوبی هراس بر جان زمین گندم ها را به صف کرده اند خرمن کوب و نمی دانند ترکهای زمین رازهای نگفته ای است که همیشه شنیده ایم قیل و قال تند به داغی مانده ی منجمد را .....

پس چطور شد که ما خوابهای آشفته نمی دیدیم و یادمان رفت از هجی شعرهای بزرگسالی در کودکی بگوییم که پدران پدران پدران که کودکان را زندگی ، درس تعلیم می دادند آب را از خاطر درختان زدوده ایم به خیال فکری نوین به رنگ گیرایی بدعت زمانه در حرفهایی که هیچ خودمان نمی دانیم آب را بند می دهند یا بند را پر ز رختهای بی حوصلگی مغرورانه هجوم احساسهای زودگذر ماندگار دورانهای دور بی گذر حتی یک لحظه که عمرها فرسوده مانده اند تا میلادی قطور به یاد آورند ..... اما هیچ !

10/10/87

مونا

 

 


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

من نشان از تو نمی جویم

من سراغ از تونمی گیرم

گوش کن

جریان باد

ایمان غبار

پرتگاه غرور

مگر قرار نشد با ما به از این باشی

و گویا گفته ای

باش ....

صبح دولتم هم دمید

و بادی که در جریان بود

بر جریان بی جریانش افزود

سفیدی رویم ز گریز رنگ ها نیست

و اگر لبانم را دوخته ام ز بی آری نه

سرم گر ز به زیر افکنده به دنبال ردپا چرا!

.

.

.

باز در کار خویشم

و همت روحا را می جویم

و به کس چیزی روا نمی دارم

به دیار من میا

که اینجا بیابان هم ندارد چله نشینی کنیم

از خط و خال و چشم مگو

که خواب دیده ام بشر را یقین نپبندارم !

 

 

1/8/87

مونا

 

 


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

مدادهایم را برمی دارم

از اینجا می روم

دیوارهای نقاشی کرده ام را رنگ بزنید

محبت را با مداد نمی شود رسم کرد

دیگر از کشیدن این گونه طرحها حیرانم

نه اینکه از تراشیدن مدادهای بی نوکم در هراسم

نه ه ه ه ه ه ه

اینجا هر از چند گاهی به پاس روزهای رفته

خط می کشند بر مشق کودکان بی منت

و بماند که چقدر تمرین کرده بودم ...

..... خطم خوش باشد

و گذشته بودم از رنج پاره کردن برگی از صفحات زندگی ام

من از همه چیز گذشتم

خطم خوانا شد

رنج دریدن را به جان خریدم

اما ...

 روزها مجال نظاره را ندادند

و من اگر بیمار شدم کسی یادش نماند خوب خواهم شد شاید

خط به بیگانگی رفت و ...

اگرچه خطم خوش ماند ،

اما دیگر کسی را توان خواندن نه

و من به ناخوانایی مبتلایم اکنون

مدادهایم را برداشته ام

کودک همسایمان مداد نداشت

کاغذ نداشت

خطی نداشت

من رفته ام دیوارهای ماتم زده را مرهم کنم

اما مداد ندارم

ناخن در پیکارند !

اما چرا باید کشید ؟!

 

 

1/8/87

مونا


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

من دست وپایم را بسته ام

عادت زندگی را ترک خواهم کرد

بیا از نو بنگاریم

چشمانم را اینبار به جای دهانم بگذار

سکوت خواهم کرد

و روزها را خواب خواهم برد

بیا که من به زندگی معتادم

و او پی در پی از من گریزان !

 

 

24/7/87

مونا


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

روزها آرام می روند

و من در بی کسی نوشته های عشق وار

نخی شکافته شده از آستین روزگار را می کشم

شاید شکافته شود

و عریانی روزگار حرف ها خواهد داشت

و کاش روزها آرامتر می پیمودند

من فقط شب ها را به خاطر دارم !

 

 

24/7/87

مونا

 


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

اگر لبانم هم پشت کنند ،

دندانها به تجاوز می روند !

 

 

23/7/87

مونا


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

از مقابل دیدگانم کنار مرو

مبادا که اشکی یا لبخنی

بچکد یا سر زند

و من بی خیر در انتظار باشم !

 

 

23/7/87

مونا


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

چراغ ها گویا حرف های زیادی دارند

همین که شب می شود

و خاموشی را خواب می بینند

دنیا آرام می شود !

 

 

23/7/87

مونا

 


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

دیروز عکست را گرفتم                                    

این روزها به رسم و آئین فصلها

جامه ات رنگی از هور و طلوع و غروب است

عکست را به هر آن درختی که نمایاندم

به تحسین بر زانو نشست

و کاج و سرو در حسرت و آمال

عکست را کنار خودم

کنار آن عکسی که هیچ گاه نگرفته ام

گذاشتم

نگاهم که به نگاه تب دارت می افتد

آرزو دارم در آغوش بکشمت

تا من هم آغشته به تبت شوم

و دستان سردم بدانند

در زمستان وجودشان

می شود تب هم داشت

و قلبم جدارهای کهنه را بدرد

و سرخ شود از تبی آتشین

و بگدازد که آن را شمایلی دیگر لازم!

 

 

 

 

14/7/87

مونا


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

می خواهم تنها بمیرم

کجا می آیی هی با من ؟

می خواهم تنها نفسهایم را بکشم

و نفس هایم بوی خالص تنهایی خودم را می دهد

کجا می آیی اما باز ؟

تو گوشت خسته از گوشهاست

نه ! تو خواستنت را با من یکی مکن !

خواسته ی من نه همنورد می خواهد  نه رقیب

راه خانه ات را برگرد

می خواهم تنها بمیرم

ت ن ه ا   !!!

 

 

11/7/87

مونا


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

من از خودم شروع می کنم

از حرف های نگفته ام

از بندهای دریده شده

از طناب دار فرود آمده

من از خودم تکرار می کنم ،

سکوت را

عبور را

و تنهایی را که باز با خودم تکرار می کنم

و عبادت می کنم تنهایی ام را

در سکوت به عبورها می نگرم

و مدام از خود شروع می کنم

تا محویت و فنا !

 

 

11/7/87

مونا

 

 

 


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

بر روی پیله ای که تنیده ام به خود

چه دشنام بنویسی و

چه تحسین

من در خوابی عمیق

در آرامشی سیال

غرق پردانه شدنم !

 

 

8/7/87

مونا

 


چهارشنبه 1 آبان 1387

!

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    

تو را می نویسم :

روزهای پیشین و پیش از این

و چون در لحظه نمی نشینی

عبور لحظه بر واژه خم نمی آورد

و تو را هواب نمب بینم که شده باشی :

" پسین " !

 

 

8/7/87

مونا

 


تعداد کل صفحات: 61 1 2 3 4 5 6 7 ...