تبلیغات
قایق کاغذی
 
قایق کاغذی
یک قایق کاغذی که آرزوهایم را تا خدا برد...
چهارشنبه 12 مهر 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
زیر باران
در شهری كه هیچگاه ندیدمت
و خاطراتی كه هرگز نداشتیم
با قلبی كه دیگر نمی تپید
با حضوری كه نداشتی
چنان با هم قدم زدیم 
چنان با هم رقصیدیم
كه برگهای پاییزی 
به نشانه احترام
سر فرود آوردند
چه زیبا نبودی
چه زیبا دیدم


٦.٧ ٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 مهر 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
یادت هست خیابانی را كه با هم قدم نزدیم
و شعرهایی را كه با هم نخواندیم
و خاطراتی را كه با هم نساختیم؟
و خنده هایی را كه دیوانه وار سر ندادیم؟
چطور یادت نیست؟؟؟
خوب فكر كن!
این روزها نداشته ها و نكرده ها بهتر به یاد می مانند

٥ مهر ٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 مهر 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
خدا شمارش روزهایش را از بندگانش جدا كرد
مطابقتش با عقل و ریاضیات آدمی جور نیاید
آرزوی دیرینه دیروز،
در دنیای بعد حقیقت را دید


٥ مهر ٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 مهر 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       

در هوایش نفس كشیدم و نكشیدی
در خیابانش قدم گذاشتم و نگذاشتی
رد ذكر نامت را با هر بازدمی نشانه گذاشتم
با آنكه جغرافیای بزرگی داشت 
و جمعیتی زیاد
و اگرچه سالها گذشت
اما
نامها به صاحبشان رسیدند
وقتی ...
بر درختانش سلام نهادی و نبودم
و بر لبخندها خندیدی زمانی كه میگریستم



٥ مهر ٩٦
مونا مشتاق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
عطرین ترینی در هوا
همه جا در هوا به مشام میرسی
محوترینم در زمین
هر روز كمرنگ تر و بی رنگ تر
اگه مجال ، یاوری بكند
یكبار
فقط یكبار
پیش از آنكه تمام شوم


١ مهر ١٣٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       

روزی خودم را برمیدارم
تك و تنها
با همه داشته ها و نداشته هایش
با همه خوبیها و بدیهایش
با همه كرده ها و نكرده هایش
میبرم تا ته دنیا
جایی كه هیچ كس و هیچ چیز
پای بدانجا نزاشته
و راه ندارد
میگذارمش روبرو
چشم در چشم
دست بر دست
آنقدر مظلومانه هایش را نگاه میكنم
آنقدر دلواپسی هایش را نوازش میكنم
آنقدر شكستگی هایش را مرهم می نهم
آنقدر عمیق و بلند در آغوش میكشمش
آنقدر صریح و بدون توقف پیچاپیچ موهایش را میبوبم
كه سرم پر شود از شیطنت های یواشكی اش
كه دلم جوان شود از مهربانی چشمانش
كه تمامم لبریز شود از شور لبخندش 
كه جوان شوم
كه مهربان گردم
كه شیطنت بنگارم
كه خودم شوم
كه ...


١ مهر ٩٦
مونا مشتاق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       

كاش یكبار
نسیم كه وزید
قبل از اینكه در صورتم پاشیده شود
بایستد و قرار گیرد
میخواهم چرایی را سراغ بگیرم
چرایی كه چون رعد و برق
اول قطره اش میكچد
ثانی روی می نمایاند
همچون پدری خسته و ملول
در برابر التماسهای كودكانه فرزندش
هیچ ندارم برای دستانم
دیگر هیچ گاه 
هیچ گاهِ هیچ گاه
گرمی را به خود ندیدند
و نخواهند فهمید
من دستكشهایم را
به پاهای مردی كه پا نداشت
بخشیده ام


١ مهر ١٣٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
كامِ خیالِ تلخ را هر كه گذر كند، بَرَد
پیش طبیب حاذقی از بَرِ شهد كردنش


٢٤ . ٦ . ٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
تلخ بودم و خیالْ راحت
كه هیچ و كَس 
تلخ نبیند و تلخ نخواهد
قرعه نام به دیاری افتاد
كه اولی البابِ ازل
باب فضل بر آنجا گشوده گذاشته
آنجا تلخ خاصیتش دو چندان بود
و اگرچه تلخ، تلخ بود
اما همگان بر دیده شان منت
خیال باطل راحت
به نگاهی گریزان گشت
از پس حجابها نهان نماند
و رخت رسوای مقبولیت به تن نشاند
آزادی در تنهایی به تلخی بسنده نكند
كه شرط معقولیتش بی خاصیتی بود

٢٤ . ٦ . ٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
من خواب دیده ام
زیبایی روزی را كه خواهم مرد
روزی كه پاهایم با زمین از آشتی بگذرند
و دستها بالهایی شوند از برای گشودن
و لبانم هلالی ترین حالت ممكن را به خود بگیرند
آن روز دیگر
من، من دیگری میشود
كشیده قامت و باریك
با بالاپوشی كاملا سفید 
آن هم از نوع كمرنگ متمایل به هیچ
با چشمانی از شادی لبریز شاید به رنگی آبی متمایل به خاكستری
موهایم اما همچنان مشكی خواهند ماند بی آنكه دستانشان در هم گره شوند
لخت میشوند و سوار بر باد
روزی كه خواهم مرد خوشحال خواهم بود
بی شك
و بی یقین
و متن اندامم چیزی شبیه به شعرهای نگفته ام
و ورد زبانم آن شعر كه "رفته بودم از همه چیز منقطع شوم"
و عطر تنم،
شبیه آن روز كه نمی آمدم و غرق در گریه و درد آوردندم
روزی كه خواهم مرد...
... روزی كه خواهد آمد


٢٣ . ٦ . ٩٦
مونا مشتاق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 11 شهریور 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
سبز، رنگ چشمانی بود كه هرگز نداشتم
و كابوس اما عادتی كه همیشه داشته ام
آدمها را دوست میداشتم یك روز 
و برای همان ١ روز كافی بود
زندگی را اگر سبز ندیدم از تیرگی چشمانم بود
و سیاهی پیچاپیچ موهایم اما كار خودشان را كردند
روزهایی را كه نفس نكشیدم به حساب نیاوردم 
اما حسابهایی كه نفس زدم برایشان را خوب دارم
یك روز پاهایم را بریدم به همراهی او كه پا نداشت
امروز پاهای مدفونم در زیر پوست اندامم ریشه می دواند
آخر پای بریده شده را نمیتوان به جای قبلیش پیوند زد
فقط میشود جایی در درون محبوسش كرد
كاش آن روز كه بی پایی را شوق میكردم
شوقی هم از برای بی دستی می نشاندم
كه محجور نمانند دستانم از به ثمر رسیدن
كه در كمال اتصال بی وصالند
هنوز هم خواب میبینم
به ترتیب و به نوبت
بدون آن كه در حقشان اجحافی شود
كابوسها می آیند به نوبت
پی در پی
دوش تا دوش
بی مرخصی
بی ملاحظه
بی سكون
الا یكی كه همیشه غایب است
كاش فقط یكبار بیاید و ببینم
چطور مردی كه پا نداشت ردپایی داشت؟


٩ . ٦ . ٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 شهریور 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
گوشی رو برداشتم و تماس گرفتم
صدایش برایم موج خاصی داشت، الو را كه میگفت گویی هجوم شكوفه های گیلاس بود كه چشمانم را مملو میكرد. در لحظه ای خزانم را بهاری میكرد 
میدانستم بهارم دیری نمیپاید و به دمی زمستانی اش میكند
آخر عادت همیشه اش بود و عادت همیشه ام.
چند سالی ١ بار گوشی را برمیداشتم كه در تاریخ ثبتی بنگارم عجیب
خواهشم را با سلام نشانه میرفتم . آرام با تمی از رنگ صورتیه ملایم و قدرتی كه در نقطه ای به اتحاد رسیده است و سماجت و جسارتی همچون رود
"سلام" را كه با نشانه های ذكر شده میگفتم با غروری كه دسته اش سنگی سخت داشت و رنگش طوسی پررنگ براق بود و به هركجا كه اصابت میكرد تركی به یادگار میگذاشت میگفت: " نه"
عادتش همین بود و عادتم همین !
چند سالی ١ بار گوشی را برمیداشتم و ...
آخر تركیب صورتی كمرنگ با طوسی پررنگ زیبایی خاصی داشت چطور میشود ازین تركیب نگران گذشت.
... گوشی را برداشت وسالی چند بار زنگ زد صورتی ملایم و یواش تركیبش را به زرد ملایم یواش تری داد.... 


٦.٦.٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 8 شهریور 1396 :: نویسنده : مونا مشتاق       
گاهی انسان خودش را برای ٥ سال فراموش میكند دیگر نه شعر میگوید نه نقاشی میكند نه به كوه میرود نه آهنگهای مورد علاقه اش را گوش میكند و نه خاطراتش را مرور میكند
گویی خودش را جایی جا میگذارد سر راه كسی پشت در خانه ای شاید هم زیر درختی هرجوری كه میشود خودش را رها میكند به امید فراموشی
وای از آن روز كه گذرش بی هوا به همانجا برسد و ببیند كه هنوز خودش آنجا منتظرش است.


٦.٦.٩٦
مونا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 اسفند 1392 :: نویسنده : مونا مشتاق       
خوب بودن صفت انسان جلیل است. اگر ما خوبیم و دارای صفتهای والای انسانی اما بخاطر تک تک آنها مضرر می شویم فقط از آن روست که این دنیا گنجایش و ظرفیت خوبیها و انسان تر بودنهایمان را ندارد همچو کودکی که در شکم مادر پا دارد اما دویدن نتواند. هرچه می توانی انسان تر بمان که خوبیهایت بالهای پروازت اند آن روز که به دنیای خواهی آمد.

مونا
18 اسفند 1392




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 خرداد 1392 :: نویسنده : مونا مشتاق       

امروز دیگر دیر است

تمام شد

فردا صبح اول وقت

کرکره را بالا می دهد

پخت اول

داغ داغ

ترد و برشته

بیا بوسه ات را بگیر و برو

به سلامت!

 

 

مونا

12 خرداد 1392

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 28 اسفند 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

روی  خدا را می بوسم

از روی همان طرف صورتش که دعایش حفاظتم می کند

آرام هم در آغوش می کشمش

آرام تر از آرام

... می شوم !

می گذارمش دوباره سرجایش

...

فردا می رشد

... به سلامت!

 

مونا

1 بهمن 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

 

نه نمیشود

نه !

دل که یکی نباشد

تن هم یکی نمی شود!

گریزی نیست

... من به گوش دیدم

و به چشم شنیدم

دیروز نان گندم برایمان آوردند ...

...

خوردیم و دیگران در دستانمان دیدند

و از میان آن همه

آن کودک ...

همان دخترک کوچکی که موهایش از فری هم گذشته بود...

... صدا کردم !

م م م م م م م م م م م  وووووووو ن ن ن ن ن ن اااااااااا !

از او خواستم چیزی که در چشمان دارد بدهد گندم در دستم را ببرد

... نان گندم دوست داشت

اما ... !

.....

.......... !!!

 

15 اسفند 1391

مونا

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 آذر 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

 

حکم را بجای دل خشت آوردیم !

بابای خشت زمانی آمد ،

که بی بی دل رفته بود !!!

 

مونا

14 مهر 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 آبان 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

روزی که کما رفت وتب آمد

روزی که نفرت نبود و عشق اما در نزدیکی بود

روزی که راحت نه ولی سخت هم نبود

روزی که کعبه بهانه و مقصود در راه بود

روزی که گریه نه و چیزی شبیه تبسم بود

روزی که توبه به زبان و گناه بخشیده بود

روزی که سبیل مرد سند نه و حرف بعضی ها بود

روزی که دندان داد و نان هم آمد

روزی که مرگ رفت و زندگی آمد

روزی که غربت رفت و آبادی آمد

روزی که تو نیامدی اما من آمدم !!!

روزها ...

روزها ...

روزها ...

روزی که میایی؟ نمیایی؟ نمی دانم!

روزی که همین روزها می روم !!!

 

مونا

17 آبان 1391

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 آبان 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

لحظاتی که احساس می شود مرگ در بر روست

اما نخواهی مرد ،

لحظاتی است که خدا نزیک تر است!

و اجل معلق ،

پیغام سروش است

شفا را آن بخواند

که بخواهد مرد و نمی داند!!!

 

مونا

13 آبان 1391



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 آبان 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

آنکه مرگش نزدیک است،

 نخواهد مرد!

و آنکه مرده است،

زنده نخواهد گشت

مگر به اذن الهی

که مرده را زنده گرداند

و مرده را زنده !!!

 

مونا

13 آبان 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 آبان 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

امروز پایم وبال گردن

که دیروز ...

در همان چاله ی سیاهین وسط چشمانت افتادم

... و شکست

و دستی که از میان چشمان

از یقه ام مرا به تو در تویش کشید

و اگر دقیق تر شوی

رد انگشتانم همانجاست

جایی که وقتی شب شد ،

... آرام دستانم را به لبه ی چشمانت گرفتم

و بیرون آمدم

... دستی که سبز شد و پایی که شکست !

 

مونا

5 آبان 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

 

بیا سکوت میکنیم ...

همه چیز تمام می شود!

... نه همسایه مان می فهمد لب استکان ما ترک داشت

و ...

نه تو خواهی فهمید آنکه همیشه در استکان لب پر چای را نوشید ...

من بودم !!!

 

 

مونا

29 مهر 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 مهر 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

درختان میوه های کرم خورده شان را نگاه نمی دارند

... بر زمین می افکنندشان

همانطور که ما هم باید !!!

خاطرات کرم خورده را ...

انسانهایی با فکرهایی خراب ...

رفتاری مسموم !

... باید از ذهن به بیرون افکند!!!

آنجا که شکار خرگوش ارجح می شود

و تنها خستگی اش برایم ارمغان است

تو به خرگوشت برس شکارچی

ما از این قاعده مستثنی ایم !

 

مونا

2 مهر 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 مهر 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

 

گندمزار دسته زنهای پرگویی هستند

... با گیسوانی طلایین

که هی حرفهای باد را برای هم زمزمه می کنند

و خرگوش ها هستند

آفت گندمزار

که از ریشه میتارانند زرینی و پاکیشان را

بگذار آرام بگیرند

پرگویی کنند و حرفهای باد را زمزمه کنند

راحتشان بگذار!

 

مونا

2 مهر 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 مهر 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

هر روز عصر

چشمانم چای خون می نوشند

عادتشان شده است!

قهموه ی قجری به آن شرف دارد

... آن میکشد و تمام می کند

این می کشد و ادامه میدهد

و فردا دوباره می کشد و ادامه می دهد ... !

 

مونا

1 مهر 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 مهر 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

فقه نخوانده ام

اما اصول را میدانم

منطق خوانده ام

اما فلسفه بافی را دوست نمی دارم

کودکی کرده ام

بازی را اما نیستم

سرلوحه هایت را بیاور هجی شان میکنم

رو به فقه مده

فلسفه را ترک کن

بازی درنیاور

همه چیز همان می شود!

 

مونا
30 شهریور 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

در شهری که دیگر دوست نمیدارم

تو را اگرچه دستانم به استقبال ندیدند،

اما...

در کوچه کسی را که با دنبالت می گشت را دیدم

عکست را که نشانم داد،

... نشناختمت !

او را هم !!

و دلیلی را که به دنبالت می گشت !!!

و چرایی آنکه سراغت را از من میگرفت !!!!

تصویر از آن زمانها نبود

نشناختمت !!!

نشناختمش !!

اما به گمانم او مرا می شناخت !

شاید !

البته که نمی توان گفت

... درست است

راهمان یکی بود که سراغت را می گرفت

حتما !!

همان راهی که درست در همانجایش ایستادم

و باز گشتم

از شهری که دیگر دوست نمیدارم!



مونا

27 شهریور 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

یک فیلترینگ برای خوابهایم

عیدی امسالشان

رویایت را به نامجازها ارتقا داده ام

از تردید فرویدیان

که به تعبیر نرساننت

که مبادا هل شوی

و همه مان را فاش کنی !

 

مونا

27 شهریور 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 27 شهریور 1391 :: نویسنده : مونا مشتاق       

 

دل تنگ میشود

آری

تو را در اینجا می گشت

بی انکه بداند

برای داشتنت چیزی را در آنجا جای گذاشته

که نمی باید :

"یادت را"

 

مونا

27 شهریور 1391





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 71 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!
مدیر وبلاگ : مونا مشتاق
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :