تبلیغات
قایق کاغذی
قایق کاغذی

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


.....

زبان من نقطه های زیادی دارد

... از بس که روی حرفهایم ایستادگی کرده ام !

 

مونا_هند

10 دسامبر 2011



شنبه 26 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

زمهریری در گیسوان

آرزوی مادربزرگم را چه زود ،

گیسوانم اجابت کردند

... از همین روزها به زمستانی نشسته اند

بیست و چهار سال و اندی بهارین و اندر اندی زمهریرین

یکی در میان

ترتیب را خوب می دانند

ریشه های حادثه مغموم اند

تو از پیچش خاطرات من همه من را می دانی و بس

و بس !

 

مونا_هند

8 دسامبر 2011



شنبه 26 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

24

تو اینجا نیستی

بیست و چهار قدم به عقب می روم ...

آنجا تو را میبینم که ایستاده ای

با لبخندی مملو از تشویق

و مرا به جلو می رانی که راه رفتنم را ببینی

و من بیست و چهار سال در حرکتم

بی آنکه بدانم راهم به تو نمی رسد

و من در بیست و چهار سال دورتر از تو ایستاده ام

ایستاده ام!

یستاده ام !

... چرا صدایم نمی کنی برگرد؟؟؟

 

مونا_هند

10 دسامبر 2011



شنبه 26 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من از فردا می آیم

من مرده های اینجا را دیده ام

زنده هاشان را هم!

سر ریل قطارهاشان ایستاده ام

و از کنار اتوبوسهاشان گذشته ام!

و هر روز با صدای آشنایی که در گوشم زندگی را می خواند ،

در خیابانهاشان قدم زده ام!

اگرچه خاکشان مرا نمی شناسد

اما اگر دانه ای کاشتم، شکوفاند!!!

من اینجا خواب هم دیده ام

بی خوابی هم کشیده ام!

دلم هم گرفته است و

هم تنگ شده است!

تو هرگز ایجا نبوده ای!!!

اما تو را هم اینجا دیده ام‍

و طعم آن چای را که کسی اینجا ننوشیده است را با هم چشیده ایم‍!

و از کنار درختانی که اینجا نمی رویند هم گذشته ایم!

و آن پرنده که به اینجا کوچ نمی کند هم دیده ایم!

و در همین اوایل شعری که سروده نشده را ،

با هم خوانده ایم!

یادت هست؟؟؟

... که روی عریض ترین قسمت استوا ایستادیم

 و آفتاب نیمه شب ما را ذوب کرد

و فردا از نو زاده شدیم !

 

21 نوامبر 2011

مونا _هند

 



سه شنبه 15 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

ناله آغاز می کنیم مویه خاتمه

 

اشکهایم بوی تو را گرفته اند

از بس که تو را در یادم بارها مرور می کنم

گاهی روزها دقایق را برایم بدهکار می شوند!

 

19 اکتبر 2011

مونا _هند

پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

کاندر آسایش دنیا خللی خواهد بود

اگرچه فرصتی نشد از خواهرت خداحافظی کنم

اما مادرت را در خواب دیدم

و پدرت را در کابوسهایم

خودم را شاید خواهم بخشید

همانطور که دلم را روزی!

 

19 اکتبر 2011

مونا_هند



پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

ولله

حوا بهانه است !

... آدم نشدنی است !!!

 

19 اکتبر 2011

مونا_هند



پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

کمین

همین روزها به علت کمبود اکسیژن خواهم مرد

نه مشکل از جسمانیات نیست

... تو درون بغضهایم در گلو نشسته ای !

 

19 اکتبر 2011

مونا_هند

پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

آب در کوزه

چیزی که مرا خانه خراب کرد...

نه سیل بود ، نه باران

نه آه و نه نفرین

... فاصله ای که بلندتر شد

..... نگاهی که دریغ تر شد

....... و صدایی که بیشتر خفت!

من خسته از بلندها و دریغ ها و خفتن ها

آرام نشسته ام گریه سر از لج بردارد،

چشمی تازه کنم !

 

2 اکتبر 2011

مونا_هند



پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت

ما نخواستن ها را ...

به حساب قسمت

و نکردن ها را به حساب تقدیر

... میگذاریم!

باشد که شاید وجدانمان آسوده باشد

اما دریغ از واقعیت !!!

 

24 سپتامبر 2011

مونا_هند



پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

سنگ

زندگیمان با سنگ اخت گرفته است!

سنگهای بزرگی که نشان حتما زدن بود

اما آنهایی که به سمتمان پرت شد!

سنگهایی که لای دندان چرخ زندگیمان گیر کرد!

سنگهایی که کلیه مان آورد!

مثانه مان را پر کرد!

و آنهایی را که بر شکم بستیم!

سنگهایی را که بذرهامان را بر آن کاشتیم!

سنگهایی را که سرمان را به آن کوبیدیم!

سنگهایی را که بجای صبوران پنداشتیم!

سنگهایی را که به آغوش کشیدیم و بوسیدیم!

و سنگ روی سنگهایی که بنا نشد!

و با وجود این همه سنگی ...

امروز به دردهای جدیدی دچاریم

دلهایی که سنگ می آورند

و دلهایی که با سنگ پر می کنند

دلهایی که حتی سنگ شکن هم ندارند

اما با سنگ می شکنند

و اینگونه :

زندگی سنگ با ما اخت گرفت!

 

مونا_هند

4 اکتبر 2011



سه شنبه 12 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

رویا

خدایا !

من رویاهایم را مشق کرده ام

می شود بیایی پایین؟

من قدم به تو نمی رسد !

 

مونا_هند

4 اکتبر 2011



سه شنبه 12 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

عود

عودهای دلتنگی ام را دود میکنم

به نام تو

و با طعم خاطرات تو

و از آنجاییکه عود خاصیت پالایش دارد

روحم را

روانم را

به پالایش می دهم

از یاد تو

و خاطرات تو!

 

مونا_هند

24 سپنتامبر 2011



شنبه 2 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

هفتسنگ

1
2
3
4
تا 4 شنبه سوری آخر سال خیلی مانده است
عمرمان كفاف آخرسال را نمیدهد دیگر
اصلا جنس غصه های ما بعید نیست نسوز باشد
بیا غصه هایمان را بگذاریم روی همدیگر
... هفتسنگ
دوری از من
تنهایی از تو
دلتنگی از من
دوگانگی از تو
خستگی از من
بی كسی از تو
اندوه از من
دوری از تو
تنهایی از من
دلتنگی از تو
دوگانگی از من
خستگی از تو
بی كسی از من
اندوه از تو
آه !
اینها همه میشوند كوه كوه غصه
توپت را بگذار كنار
بیا قللش را بپیماییم
10
20
30
40
میشود 4 شنبه سوری هزارسال دیگر
سرخی من از تو!
زردی تو از من!
 

مونا_هند

7سپتامبر 2011



پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

مسالمت

سلام !

چای را اگر تلخ نمی نوشی

دستی بیانداز در اعماق دلم ...

... قندهایی را که از سر لج آب نمی شوند ،

بیاور چای را بنوشیم

..... دیر می شود !

 

مونا_هند

4 آگوست 2011



پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خانه بدوش خانه نشین

آخرین طبقه از زمین

اولین طبقه از آسمان

... سلام زندگی !

 

مونا_هند

4 آگوست 2011



پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

سردرد

همه چیزها از سردرد شروع می شود !

آنجا که سرت شروع به درد می کند

و دستمال را به آن نمی بندی

و این یعنی درد سر !

 انکار واقعیت !!!

 

 

29جولای 2011

مونا _هند   



جمعه 7 مرداد 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خانه به دوش

در خانه که بودم بوی تو را به دوش می کشیدم

... برایم کم بود !

آمده ام بیرون خانه را به دوش می کشم !!!

 

 

23 جولای 2011

مونا _ هند



شنبه 1 مرداد 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

:D

این روزها که بس تمام ناشدنی است

هم ...

تمام می شود !

و روزهایی که هرگز نخواهند آمد

هم ...

می آیند !

پس بیا ما می رویم پی همان سماق مکیدن

که فشار روح پایین است !

 

 

21 جولای 2011

مونا _هند



پنجشنبه 30 تیر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

زبان در قفا

می دانی

این روزها

زبانم را بسته ام به چای پونه

میگویند خوب است برای پوست

اما من آن را داغ دارغ می خورم مضر باشد برای پوست زبانم

حرف زیاد میزنم گاهی فکر بر من حمله می کند

ناله می کند

مویه می کند

چای را می نوشم

آرام و بی صدا

م با سفیدی دیوار روبرویم دست در معاشقه می شو

آخر نمی دانی چه حالی دارد در خلسه رویاها غوطه خوردن

اصلا حال این روزها کلا خوش نیست

گاهی برق ها هم می رود

که باد بیاید داخل یواشکی بوسه ای بگیرد و ناپدید شود

باورت می شود

اینجا زنها دختر می شوند

از شرم باران

یک باران که میزند آرام

همه یکباره بکارتها را به بهانه ی خیسی پهن می کنند بر ایوان همسایه

من میترسم

آری

خارج از آغوش تو بارانهایش صفا که ندار هیچ

انصاف هم کم میاورد

این روزها اینجا

به کوکان 4 ساله هم که لبخند بزنی

شکلات را از دستت نگرفته

شلاق هجومت می کنند

بگذریم

که این روزها تنگ دل بسته ام به توی در توی بی تابی ناب موهایم

و دختر اتاق بغلی خسته ام میکند

از تکرار گایش

دهان تعجب می آورد

و فکر کف

اصلا حال بدی شده است

میخواهم موهایم را از ته بتراشم

پشت  و رویی معلوم نباشد

اما

سیاهی بی تاب موهایم

دل بسته به اندازه سکوتهایی که همه را روزه گرفته ام

با چشمانم چه کنم؟

بیا نذر امام زاده صالحت را من میدهم

چشمانم را تحفه ی درویشان کن

اصلا گره ای که افتاده در ذهن را بیا با دهان باز کن

از لبانم نه

آنجا آخر کلاف است

...

خسته نمی شوی

از بی در و پیکره ی واژگانم؟

اصلا بیا بس کنیم

می دانم که نمی شود ...

... لااقل بیا ادای بس کرده ها را در بیاوریم

من چشم می گذارم

و آرام از لای انگشتانم تو را می پایم

همین که شمارش تمام شود

هیچ کجا را می کردم پیدایت کنم

و تو هم یادت برود کسی اینجا چشم گذاشته بود

برو فردا بیا بازی می کنیم !

 

 

مونا_هند

7 می 2011

 

 



یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

زیبا و زشت

 

در آغاز شیطان زشت بود

و زیبایی کیمیا

زیبا زشت را می خواهد

زیبا بدون زشت بی معناست

تلاش می کرد تا او را در خود بیابد

او ، آن را می نمایاند

زیبا زشت را خوب می خواند

گاهی عاشق به واسطه ی عشقش از معشوش زیباتر است

تو زیبایی و عاشق زشتی

شیطان بر تو عاشق شد

شیطان با تو یکی شد

شیطان بر تو، تنها بر تو سجده کرد

و تو قبله گاه شیطان شدی

شیطان به واسطه ی عشقش زیبا شد

بدی از شیطان رخت بر بست

زیبا و زشت با هم یکی شدند

دو چیز غیر مساوی در کنار هم یک کل می شوند

زشت و زیبا خالق می شوند

 

 



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خاطره

 

اینجا خاطره بود !!!

هیچ شکستگی بر خاطره ام نیست !!!

باد آن را با خود نبرده است !!!

اینجا فقط اثر انگشت شیطان باقی است .

شیطان ، خاطره ام را بلعید.

هیچ سیاهی بر خاطره ام نبود ، که مرگ بر آن سایه افکند.

چرا خاطره ام ربوده شد ؟

تنها ، یک سیب یادم می آید .

ماهی هم بود .

اما نه ...

شیطان حتی یاد آن را هم با خود برد.

من از خاطره ام جدا شدم.

راستی آن خاطره چه بود ؟


1385



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

عرفان

بر مسیر عرفان قدم می نهم .

نخستین گام ترسیم . بر خویش می سازم بنیان خداوندی را .

از خویش کناره می گیرم ، بر تکمیل فائق می آیم.

گمان به ظهور می رود .

 والا به اعلی میرسد .

 من در سراسر می رود .

بر خویش خاموشی زنم.

بر عرش ساحت می نهد .

گردن به پیشم می رود .

خاموش باد انظار من .

گر خلق خواهش می شوند ، اینک صلایم می دهند .

من را به دارش می زنم ، بودش همه نابود باد.

اندر مسیرم خویش را ، مدهوش ار سر می زنم.

حیران مست خویشتن بر در هزاران کف زنم.

اینک به ایجادش روم.

در خویش بازی می کنم.

من در مسیلش می روم.

ایزد نگاهم می کند.

خالق جوابم می دهد .

حاجت نمایان می شود .

فیضش همه فیاض باد .

اثبات مرهم می نهد .

حریت القا می شود.

ناچار رسوا می شود .

نابود باد الفاظ من .

الطاف پیدا می شود .

تأئید تابان تر شود .

عنبر معطر می شود .

بگریز اینک خویش را .

شمس است اینک راه من، مولای خویشم می دهد

جان است مولانای من ، بر دل بکوب آیات را

عاشق بود خواهان دل

بر درد عادت می نهد

در معرفت آغاز شو

اینک به حیران می جهد

بر کلک استغنا بود

حامی همه طاحی شود

عارف کمی فارغ شود

توحید بود اسرار ما

بر فقر اجرش را دهند

الله عطفش را دهد

باشد هزاران شکر را

اینک ببین اینجا کجاست؟

محمل به محمل می برند

اینک یکی سیمرغ را .

 

 

14/8/1385

 



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

سحر

به یاد ، نگاهش خواهم داشت . هرگز به آسمان نخواهم سپردش و به بازی با باد دعوتش نخواهم كرد . در زندان دل محبوسش نخواهم كرد اما گاه به گاه الفبای عشق را یادآور خواهم شد .

دستانم را به پر رنگی محبت چشمانش گره خواهم زد . برایش دعا خواهم كرد كه قلل رفیع استقامت را بپیماید . تمام سنگینی بار علاقه ام را پیشكشش خواهم نمود تا بداند جاودانه تر ین است ، تا بخواند كه پیوسته تر ین است و ببیند كه ماندگارترین است !

 

                                                                برای یگانه عشقم، سحر.

                                  كسی كه در پاكی ،آسمان به سجده اش آمده است .



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

باغبان

نوشتم تا ناگفته نماند.

این مسیر، آغازی دوباره بر من است

هرزهای دلم را کندم و درختانم را هرس کردم.

بیا باغت را بیارا....



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

دیروزی در امروز

نوشته هایم رنگ غبار می دهند

از چه اینگونه مکدرم ؟

تو کیستی که در نوشته هایم همه جا هستی ؟

کیستی که خاطرم مغشوش توست؟

همانی که گذری پیش خاطراتم را بردی ؟

نوشته هایم را باید بزدایم

مکدراتم را در کنار ناملایماتم می گذارم

این دو با هم برابرند

آینه را دیروز شکستم!
قلمم را امروز!

دیگر نه بر خود می نگرم و نه بر خود می نویسم.

آیا می شود؟

 

25/12/85



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

لرزززز

قلبم لرزید

قلبت نلرزید

چه می گویی؟

لرزید

نه نلرزید

کیستی؟

قلب تو

لرزیدی

نلرزیدم

فقط تپیدم

تپیدی؟

آری تپیدم

به گناه نکرده نیالودم

من نلرزیدم

لرزه را این خاکیان بر قلب خود حک می کنند

رعشه را این ماکیان بر جان خود هی می زنند

من تباهی را کجا بر جشم و جانم می زنم؟

روزی خواهی لرزید

هیچ گاه نخواهم ارزید

دل چرا با خود حدیث ترک دنیا می کند؟

این چنین دلداده را بین جهان هۥ می کند؟

من چرا اسباب خفت برنظرها بشکفم؟

این طریق بسته را واصل به وصلش طی کنم؟

من تباهم خلق هم چون من تباه

پس کجا عافیت رندان و درویشان کنم؟

 حق بگوید قلب را پیمانه کن

کی بگوید جام را آواره کن؟

ار تو را عشق الهی خواهدت

بر تعلق انزجاری بایدت

این چنین عشقی است

آن عشق اله

پس چرا مردم مثال اشتران دم می زنند؟

این خلایق خویش را گم کرده اند

همچو کبکی فکر را ول کرده اند

پس چرا عارف دلان تن در تباهی نسپرند؟

یا چرا این زاهدان این فکر را مرتد کنند؟

این چنین مردم همیشه شاکی اند

عشق را خواهند از او عاری اند

عشقشان خاکی ، آرزو فانی ، حال دل زاری

من چرا عمرم به لرزیدن دهم؟

فکر را بسپارم و دل در ره عیشی دهم

من چو بر عشق خدا دلبسته ام

خلق را از فکر خود من رسته ام

عشق اگر عشق است آن عشق خداست

تن نلرزد عاشقش سوی خداست

آنچه بر جان لرزه اندازد گناهی بیش نیست

این چنین عشقی مزور کردنی هم بیش نیست

من نخواهم لرزید بر عشق زمین

 

 

 



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

یاهو

یا هو بزن هوهو بگو  آغاز کن آغاز کن

دل را به یادش پاک کن آگاه کن آگاه کن

در معرفت آغاز کن زنجیر تن آزاد کن آزاد کن

قامت به نامش راست کن خو جوش کن خو جوش کن

با صوفیان دمساز کن هم گام کن هم گام کن

همت به سویش باز کن پرواز کن پرواز کن

پیر مغان همراه کن خمار کم خمار کن

خویشت بر سیمرغ کن اکسیر کن اکسیر کن

ساغر صراحی یار کن طناز کن طناز کن

من را مثال قاتلان بردار کن بردار کن

 

 

 



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

مرگ

به روز مرگ چون تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دام دبو درافتی دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپردی مگو وداع وداع

که گور پرده ی جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟

چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد

تو را چنان بنماید که من به خاک شدم

به زیر پای من این هفت آسمان باشد

 

"حضرت مولانا"

 

 

رفتم تا بمیرم

پس رفتم تا مردم

این آغاز بود

و من مردم

از کنج رفته براوج

نابود به مدد شیطان

به یاری دوست

به شهادت خداوند

و با دستان خود

من مردم

از گذر بگذراندم

مرثیه خواند

تا مردم

از آن پس،

من خواندم

تا بردم

خاک باید ریخت لحظه ها را

و درود گفت تازه ها را

به دوست گفتم " بمیراندم"

سر به آواز نهاد

به لحظه ای رفتم

م به مناجاتی آمدم

احیا به ترسیم شیطان

به تبریک دوست

ز آیات خداوند

و حضور دل

به نظری حاجتم روا نمود

و به التفاتی دردم را درمان بخشید

زخم را مرهم نهاد

و از قید غم برهاندم

هرچه کرد او کرد

سر تسلیم نهادم برحیات

من اینک زنده ام

الله ابهی

جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

جزامی

خط قرمز می کشم بر دور خود

از من بهراسید

به جزام سخن آلوده ام

من جزامی ام

جزام را که به من داد ؟

دمش گرم باد

و

دلش خوش

جزام ، سخنم را خورده

فکرم را چه؟

برای آخرین بار می گویم:

من____________ دوست دارم.

تو را _________________.

______ دوست __________.

شاید سیب_______________.

___________در _______بود.

گفتم :__________________؟

گفت :_________________.

_____________________!

_______________.............

...........................................

............................

................

.......

. . .

. .

.

 

ببین!!!

جزام همه را خورده است!

 

 

21/12/85

مونا

 

 

 



جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()



گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


عمومی

مونا مشتاق

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0