تبلیغات
قایق کاغذی
قایق کاغذی

گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


تولد

خوب بودن صفت انسان جلیل است. اگر ما خوبیم و دارای صفتهای والای انسانی اما بخاطر تک تک آنها مضرر می شویم فقط از آن روست که این دنیا گنجایش و ظرفیت خوبیها و انسان تر بودنهایمان را ندارد همچو کودکی که در شکم مادر پا دارد اما دویدن نتواند. هرچه می توانی انسان تر بمان که خوبیهایت بالهای پروازت اند آن روز که به دنیای خواهی آمد.

مونا
18 اسفند 1392


یکشنبه 18 اسفند 1392 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

اگر بازستانیش دوچندان گردد

امروز دیگر دیر است

تمام شد

فردا صبح اول وقت

کرکره را بالا می دهد

پخت اول

داغ داغ

ترد و برشته

بیا بوسه ات را بگیر و برو

به سلامت!

 

 

مونا

12 خرداد 1392

 



دوشنبه 13 خرداد 1392 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

بوسه

روی  خدا را می بوسم

از روی همان طرف صورتش که دعایش حفاظتم می کند

آرام هم در آغوش می کشمش

آرام تر از آرام

... می شوم !

می گذارمش دوباره سرجایش

...

فردا می رشد

... به سلامت!

 

مونا

1 بهمن 1391



دوشنبه 28 اسفند 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

.

 

نه نمیشود

نه !

دل که یکی نباشد

تن هم یکی نمی شود!

گریزی نیست

... من به گوش دیدم

و به چشم شنیدم

دیروز نان گندم برایمان آوردند ...

...

خوردیم و دیگران در دستانمان دیدند

و از میان آن همه

آن کودک ...

همان دخترک کوچکی که موهایش از فری هم گذشته بود...

... صدا کردم !

م م م م م م م م م م م  وووووووو ن ن ن ن ن ن اااااااااا !

از او خواستم چیزی که در چشمان دارد بدهد گندم در دستم را ببرد

... نان گندم دوست داشت

اما ... !

.....

.......... !!!

 

15 اسفند 1391

مونا

 



چهارشنبه 16 اسفند 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

میگذرم چون میگذرد

 

حکم را بجای دل خشت آوردیم !

بابای خشت زمانی آمد ،

که بی بی دل رفته بود !!!

 

مونا

14 مهر 1391



چهارشنبه 1 آذر 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

روزی

روزی که کما رفت وتب آمد

روزی که نفرت نبود و عشق اما در نزدیکی بود

روزی که راحت نه ولی سخت هم نبود

روزی که کعبه بهانه و مقصود در راه بود

روزی که گریه نه و چیزی شبیه تبسم بود

روزی که توبه به زبان و گناه بخشیده بود

روزی که سبیل مرد سند نه و حرف بعضی ها بود

روزی که دندان داد و نان هم آمد

روزی که مرگ رفت و زندگی آمد

روزی که غربت رفت و آبادی آمد

روزی که تو نیامدی اما من آمدم !!!

روزها ...

روزها ...

روزها ...

روزی که میایی؟ نمیایی؟ نمی دانم!

روزی که همین روزها می روم !!!

 

مونا

17 آبان 1391

 



چهارشنبه 17 آبان 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

...

لحظاتی که احساس می شود مرگ در بر روست

اما نخواهی مرد ،

لحظاتی است که خدا نزیک تر است!

و اجل معلق ،

پیغام سروش است

شفا را آن بخواند

که بخواهد مرد و نمی داند!!!

 

مونا

13 آبان 1391

یکشنبه 14 آبان 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

مرده بدم زنده شدم

آنکه مرگش نزدیک است،

 نخواهد مرد!

و آنکه مرده است،

زنده نخواهد گشت

مگر به اذن الهی

که مرده را زنده گرداند

و مرده را زنده !!!

 

مونا

13 آبان 1391



یکشنبه 14 آبان 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

سیاه چاله

امروز پایم وبال گردن

که دیروز ...

در همان چاله ی سیاهین وسط چشمانت افتادم

... و شکست

و دستی که از میان چشمان

از یقه ام مرا به تو در تویش کشید

و اگر دقیق تر شوی

رد انگشتانم همانجاست

جایی که وقتی شب شد ،

... آرام دستانم را به لبه ی چشمانت گرفتم

و بیرون آمدم

... دستی که سبز شد و پایی که شکست !

 

مونا

5 آبان 1391



شنبه 6 آبان 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

silence

 

بیا سکوت میکنیم ...

همه چیز تمام می شود!

... نه همسایه مان می فهمد لب استکان ما ترک داشت

و ...

نه تو خواهی فهمید آنکه همیشه در استکان لب پر چای را نوشید ...

من بودم !!!

 

 

مونا

29 مهر 1391



یکشنبه 30 مهر 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

!

درختان میوه های کرم خورده شان را نگاه نمی دارند

... بر زمین می افکنندشان

همانطور که ما هم باید !!!

خاطرات کرم خورده را ...

انسانهایی با فکرهایی خراب ...

رفتاری مسموم !

... باید از ذهن به بیرون افکند!!!

آنجا که شکار خرگوش ارجح می شود

و تنها خستگی اش برایم ارمغان است

تو به خرگوشت برس شکارچی

ما از این قاعده مستثنی ایم !

 

مونا

2 مهر 1391



دوشنبه 3 مهر 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

گندمزار

 

گندمزار دسته زنهای پرگویی هستند

... با گیسوانی طلایین

که هی حرفهای باد را برای هم زمزمه می کنند

و خرگوش ها هستند

آفت گندمزار

که از ریشه میتارانند زرینی و پاکیشان را

بگذار آرام بگیرند

پرگویی کنند و حرفهای باد را زمزمه کنند

راحتشان بگذار!

 

مونا

2 مهر 1391



دوشنبه 3 مهر 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خونین چشم

هر روز عصر

چشمانم چای خون می نوشند

عادتشان شده است!

قهموه ی قجری به آن شرف دارد

... آن میکشد و تمام می کند

این می کشد و ادامه میدهد

و فردا دوباره می کشد و ادامه می دهد ... !

 

مونا

1 مهر 1391



دوشنبه 3 مهر 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

اصولی منطقین

فقه نخوانده ام

اما اصول را میدانم

منطق خوانده ام

اما فلسفه بافی را دوست نمی دارم

کودکی کرده ام

بازی را اما نیستم

سرلوحه هایت را بیاور هجی شان میکنم

رو به فقه مده

فلسفه را ترک کن

بازی درنیاور

همه چیز همان می شود!

 

مونا
30 شهریور 1391



دوشنبه 3 مهر 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

شهری که دیگر دوست نمیدارم

در شهری که دیگر دوست نمیدارم

تو را اگرچه دستانم به استقبال ندیدند،

اما...

در کوچه کسی را که با دنبالت می گشت را دیدم

عکست را که نشانم داد،

... نشناختمت !

او را هم !!

و دلیلی را که به دنبالت می گشت !!!

و چرایی آنکه سراغت را از من میگرفت !!!!

تصویر از آن زمانها نبود

نشناختمت !!!

نشناختمش !!

اما به گمانم او مرا می شناخت !

شاید !

البته که نمی توان گفت

... درست است

راهمان یکی بود که سراغت را می گرفت

حتما !!

همان راهی که درست در همانجایش ایستادم

و باز گشتم

از شهری که دیگر دوست نمیدارم!



مونا

27 شهریور 1391



دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

تعبیر

یک فیلترینگ برای خوابهایم

عیدی امسالشان

رویایت را به نامجازها ارتقا داده ام

از تردید فرویدیان

که به تعبیر نرساننت

که مبادا هل شوی

و همه مان را فاش کنی !

 

مونا

27 شهریور 1391



دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

یاد بر با مده

 

دل تنگ میشود

آری

تو را در اینجا می گشت

بی انکه بداند

برای داشتنت چیزی را در آنجا جای گذاشته

که نمی باید :

"یادت را"

 

مونا

27 شهریور 1391



دوشنبه 27 شهریور 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

طبع


گرگی را دیده ام، دلش بز

و بز همه اش سردی است

... صفرا می آورد !

بلغم جمع می شود !

فردا را منتظرش نمی مانم

دیروز نیامد !

امروز هم تمام شد !!!

باز می گرددم

همانجایی که گاوهایش گرمی است

طبعم را تغییر میدهم

مزاجم سازگار شود !!!

راه نرفته را نه

آمده را بازمیگردم !!!

 

 

مونا

19 شهریور 1391



یکشنبه 19 شهریور 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

مرا به من برسان

اگر از حال می می پرسی

خوب نیستم

اصلا

آنقدر گذشته ام

که از خودم هم رد شده ام

مادر گریه را بس کن

هجران به پایان می رسد

و پدر خم را از ابرو بردار

کمان آن تاب برمیدارد

خدایا !
من ترسیده ام

شاید بشود که مرا ببخشی

و آن فرزندی که نداشته ام را به من برسانی

کمی نیاز دارم مادری کنم

تا از حرارت پختگی سن و سالم کاسته شود

و فنجان ناتمام چایی را که روی میز گذاشته ام

به پایان برسان

سرد می شود

همچنان خوب نیستم

اصلا

نمی دانم چقدر دیگر باید بروم

تا به خودم برسم

خدایا می شود مرا تا همان نزدیکی ها برسانی؟

دیروقت است

می ترسم !

 

16 جون 2012

مونا_ دهلی نو



شنبه 27 خرداد 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

ترسی مجهول

پدر مرا دوباره تربیت کن

می ترسم!

حسن خاتمه مجهول است

مرا دنیا شستشوی مغزی داد

قلبی که باید، دیگر نمی تپد

و اشکی که باید، دیگر نمی آید

پدر مرا تربیت کن

که شعورم را به بلوغ برسانم

و احساسات رو به انهدامم را تسلی

آن زهری را که دیشب چایم را با پان نوشیدم

حب قندی بود در شکلی منظم

و آن جامی را که نوشیدم

آبی بود معطر

پدر !

مرا به مکتب بفرست!

جایی که مرا فلک کنند

مرا عرفان بدهند

و من در اولین روز گریه خواهم کرد

فرار خواهم کرد

و از درخت سیب همسایه بالا خواهم رفت

و بعد تو بیا با ترکه ای مرا پایین بیاور

و بپرس...

... پس کی آدم می شوی

و من ملتمسانه نگاهت  کنم و بگویم

پدر از زمانه می ترسم دوباره تربیتم کن !!!

 

 

14 جون 2012

مونا_دهلی نو

 



شنبه 27 خرداد 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

روزی که دلتنگ ترم

دلم تنگ شده است

تو را می پایم در خیالاتم

همین که بیایی

از پشت خاطره ی آن کوه که ما را برد

و از میان همان رود که ما را پراند

و از دل همان آتش که دستانت دواند

ناگهان مقابلت بایستم و بگویم:

"می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده است؟"

و دعا کنم که بگویی نه

و دستانت را بگیرم و بگویم

پس با من بیا

و آرام به عقب برگردم

تمام سالهای دور از تو بودن را

یکی یکی

آرام آرام

و من شعر بخوانم

و تو شعر مرا شعر بخوانی

تا آنجا که

به دلپذیرترین جای خیالاتم برسیم

و بگویمت

بیا یک فنجان شیرین لبخند ،

مهمان من باش!

اما عجله نکن

خودم می رسانمت به همان جای همیشگی

جایی که روزهای گمگشتگی

همیشه آغاز می شود

... دوباره تو گم خواهی شد

..... و من دلتنگ !!!

 

 

18. .آپریل 2012

مونا _ هند



یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

حلالیت

از زندگی آموختم

دیگر برای کسی نکنم

پدر مرا حلال کن

که بیهودگان را سیراب نمی کنم!!

و مادر مرا ببخش

اگر مردگان را نوازش نمی کنم!!

 

18. .آپریل 2012

مونا _ هند

یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

!

این روزها

من که عجله ای برای زندگی ندارم

قلبم انگار ،

به استرس عقب ماندگی دچار است اما

اسبی سوار شده می راند تند

شلاق می زند پیکر احساسات را

و احساسات آرام چون کودکی

زانو بغل نموده سخت

گز کرده گوشه ای عمیق

و این مشت ها سینه ام را می درد

درد، درد می زایاند

درمان، درمان!

کشیده ای به دل می کشم

آرام می شود

دهان پر ز خون

درد بالا می آورد

زهر پس می دهد

.

.

.

می شود نقش خواب را بازی کرد

اینک!

قلب آرام است!!!

 

مونا _ هند

13 فوریه 2012



چهارشنبه 26 بهمن 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

خارا

خاک نرم هم سخت می شود

در زیر لگدهای بی امان

سنگ باید بود

سخت تر

حتی اگر نشان نزدن باشی!

 

مونا_ هند

6 فوریه 2012



پنجشنبه 20 بهمن 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

لباس قرمزی به تن میکنم

از میان همین مردمان اینجا

شال را بر سرم نه که بر گردنم می اندازم

قرمزی را بر لبم نه که بر پیشانی ام می کشم

سیاهی را بر رویم نه که بر چشمانم می کشم

می ایستم جلوی آینه

آنکه به طرف است

من به کدامین سمتم؟

اینجایی یا آنجایی؟

سکوت آینه قد کوتاهم را خم تر می کند

و گیسوان تیره ام را روشن

خسته ام می شود از سکوتی که پرده ی گوشم را می درد

می خوابم...

... بیدار می شوم

لباس قرمزشان را از تنم در می آورم

شال را بر سرم می اندازم

سیاهی را بر رویم

قرمزی را محصور در سینه ام

پشت می کنم به آینه

از میان همین مردمان

می روم به همانجایی که آمده ام !

 

مونا_ هند

6 فوریه 2012



پنجشنبه 20 بهمن 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

.....

زبان من نقطه های زیادی دارد

... از بس که روی حرفهایم ایستادگی کرده ام !

 

مونا_هند

10 دسامبر 2011



شنبه 26 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

زمهریری در گیسوان

آرزوی مادربزرگم را چه زود ،

گیسوانم اجابت کردند

... از همین روزها به زمستانی نشسته اند

بیست و چهار سال و اندی بهارین و اندر اندی زمهریرین

یکی در میان

ترتیب را خوب می دانند

ریشه های حادثه مغموم اند

تو از پیچش خاطرات من همه من را می دانی و بس

و بس !

 

مونا_هند

8 دسامبر 2011



شنبه 26 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

24

تو اینجا نیستی

بیست و چهار قدم به عقب می روم ...

آنجا تو را میبینم که ایستاده ای

با لبخندی مملو از تشویق

و مرا به جلو می رانی که راه رفتنم را ببینی

و من بیست و چهار سال در حرکتم

بی آنکه بدانم راهم به تو نمی رسد

و من در بیست و چهار سال دورتر از تو ایستاده ام

ایستاده ام!

یستاده ام !

... چرا صدایم نمی کنی برگرد؟؟؟

 

مونا_هند

10 دسامبر 2011



شنبه 26 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

من از فردا می آیم

من مرده های اینجا را دیده ام

زنده هاشان را هم!

سر ریل قطارهاشان ایستاده ام

و از کنار اتوبوسهاشان گذشته ام!

و هر روز با صدای آشنایی که در گوشم زندگی را می خواند ،

در خیابانهاشان قدم زده ام!

اگرچه خاکشان مرا نمی شناسد

اما اگر دانه ای کاشتم، شکوفاند!!!

من اینجا خواب هم دیده ام

بی خوابی هم کشیده ام!

دلم هم گرفته است و

هم تنگ شده است!

تو هرگز ایجا نبوده ای!!!

اما تو را هم اینجا دیده ام‍

و طعم آن چای را که کسی اینجا ننوشیده است را با هم چشیده ایم‍!

و از کنار درختانی که اینجا نمی رویند هم گذشته ایم!

و آن پرنده که به اینجا کوچ نمی کند هم دیده ایم!

و در همین اوایل شعری که سروده نشده را ،

با هم خوانده ایم!

یادت هست؟؟؟

... که روی عریض ترین قسمت استوا ایستادیم

 و آفتاب نیمه شب ما را ذوب کرد

و فردا از نو زاده شدیم !

 

21 نوامبر 2011

مونا _هند

 



سه شنبه 15 آذر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()

ناله آغاز می کنیم مویه خاتمه

 

اشکهایم بوی تو را گرفته اند

از بس که تو را در یادم بارها مرور می کنم

گاهی روزها دقایق را برایم بدهکار می شوند!

 

19 اکتبر 2011

مونا _هند

پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط مونا مشتاق | نظرات ()



گاهی...شاید...نباید...یا...باید! می شود ... نمی شود...میخواهم...نمیخواهم ! من... تو...او...ما...شما...ایشان...!
خوب جسارت بود حرفها را بر کاغذی نوشتن قایقین! چه کس با من همسفر خواهد بود خوب میشناسمش... ، خودم ! برایم دست تکان دهید که سلامتان را به خدا خواهم رساند!!!


عمومی

مونا مشتاق

اسفند 1392
خرداد 1392
اسفند 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
بهمن 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0