شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

دلم از تو فریاد می زند

هیهات !
کجایی چوپان بره های رام چشمانم ؟

 

 

12/6/87

مونا


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

کابوس خوابهای بی سرانجام

رویای شبهای تنهایی

و قصه ای که به انتها نمی رسد

و عابری که به مقصد نمی رود

وآیا کسی شنید کودک کولی ،

دیروز چه احساسی داشت؟

خواب ها را از آب می گذرانیم

رویاها را از بیداری

و گویی این انتظار است که به پایان نمی رود

ربطی به آمدن و نیامدن ندارد

کودک دیروز احساسی داشت ،

 که دیگر نخواهد داشت !

 

 

12/6/87

27/6/87

مونا

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

هزاران سال نخوابیدن

چشم را به نشانه ی ترسیدن به رعشه انداختن

من در مشتی آب نفس می کشم

عکس تو در ذره های آب

و ذره های تو جمع می شوند در مغزم

به فکر که می نشینم

می مانم از کجا

از فکر به دل برسانمت

.

.

.

راهی نیست

عطسه میکنم

وتو با باد یکی می شوی !

 

 

17/6/87

27/6/87

مونا

 

 

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

نه قیل

نه قال

نه های

نه هوی

هوا ابری

اما دلنشین

بوی خاک

و صدای نم نم

انگشتی که دیروز در فکر کاشته ام

امروزنوزادی است در حد خیال

و اگر غمی بود

صدای شکستی آهنگین

من به رقص آمدم

و اگر غمی نیست

آهنگ شکستن صدا

رقص به من می آِد

نه قال

نه قیل

نه هوی

نه های

به حرمت باران چتر آنطرف تر

در هوا می تابد

زمین گل آلود

جوانه ی خیال

چشم دهن باز کرده

همه جا آرام

حبس نفس در سینه ی زمان

نوازش باران

دیگر اینجا کسی نیست !

 

 

19/6/87

مونا


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

تو را نقش می کنم

بدنت را پولکین

چشمانت را با سرمه مشکین

و دلت را سرخین

همه جا را سایه های سیاه ، آذین

فقط سرخ منی ماند

لبانت با دلت

که حرف هم را خوب می فهمند

راز را خوب می دانند

درد را خوی می گویند

و چون چشمت را دلت افتاد

بنگر که لبت مرثیه ای دارد ،

از اندوه ، پر

و چون به لبت افتد

پندار که دلت ضربانی دارد ،

نامکرر از تب !

 

 

19/6/87

27/6/87

                                                                                            مونا

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

در لحظه ای که من به هیچ چیز باور ندارم

حتی مگو روز است

که باور ندارم

و در لحظه ای که همه چیز را باور دارم

هر چه می خواهی بگو

چنین لحظه ای هرگز نخواهد بود !

 

 

20/6/87

مونا

 

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

ایستادن

بر پشت هر آنچه که می بینند

به بر چپ

نه بر شرق

دست را از آسمان باید کشید

اینجا حضور بی فایده است

کنار هیچ دیواری نباید تردید کرد

و اگر پنجره ای هست نبابد گشود

و اگر از تب غافلم ،

می دانم ...

... شب را به بیداری نرسانده ام

روی بر آسمان

نه بر راست

نه برغرب

دستها آزاد

عدم صوت نفس

فاقد لرزش فکر

پله پله بالا

من

خدا

تنها ما

خواب بخشش تعبیر

کاش بی قید زمان !

 

 

20/6/87

مونا

 

 

 

 

 

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

خواب تو زیبا بود

عکس تو زیباتر

صورتت بیشتر از زیباتر

وای من زشت پسندم ،

چه کنم !

 

 

20/6/87

مونا


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

من اینجا داد

در کنار بسترم بیدار

سر آستین به عشق دندان

ناخنی حسرت آن

پنجه بر پاشنه هی منت راه

مژه بر چشم ، منت طوفان

چشم ها بر هم بسته

دستها بر سینه

زبان در گفتن هر چیز ، تردید

پاها بسته

.

.

.

من اینجا داد

در کنار بسترم بیدار

شمع ها روشن

عودها سوزان

زندگی در پرسش

نفسی در قربیل

فکرها در پرواز

و حواسی لجباز

.

.

.

من اینجا داد

در کنار بسترم بیدار

ناگهان شیپور اسرافیل

پس بیدار

چشم ها بازاند

دستها در جیب و

پا به عرض شانه باز

و زبان آماده ی گفتار

.

.

.

یک نفر داد

یک نفر بیشتر از من بیداد

بسترم خالی

شمع ها در اتمام

عودها در پایان

زندگی نقطه ز سر

نفسی در جریان

فکر در جای و

حواسی تب دار !

 

 

21/6/87

مونا

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

دلم برای تو داد

دلم برای تو بیداد

امان از این بی آر !

 

22/6/87

مونا


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

شب بود

 آرام

چشمان من آرام تر خفته

که تو شبیخون زدی

ودیگر تا چشمان عمر دارند

هرگز نخواهند خوابید

شب خواهد بود

اما نه آرام

و چشمان ناآرام تر نخواهند خوابید

که تو شبیخون نزنی باز !

 

 

22/6/87

مونا

 

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

دعاهای ناتمام

حوض خالی و

ماهی دمی نمی زند

دست ها بر در آویزان

اما کس در نمی گشاید

اشک ها بی مبدآ

مقصد در انتظار

کاش دعایت تمام شده بود

پشت در ، خدا بود ...

نماز رو به اتمام ...

باران در لحظه ی باریدن  ...

..... و من آمده بودم

پشت در

در کنار خدا

که تو را بسپارم بر او

و خودم بروم التماس باران

که ماهی ات تنها نمیرد !

 

22/6/87

30/6/87

مونا

 

 

 

 

 


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

لج بازی های ما فرصت نداد

اما کار دستمان داد

حالا به وساطت خدا

مانده ای حرمت های دریده شده را

چگونه بند زنیم

خدا نشان دنیایی جدید را می دهد

اما ما سکوت کرده ایم

شاید جنگی سرد

شاید محبت خدا

و شاید از یاد اصلا برده ایم

سا یه هامان دست در آغوش می شوند

زمین کوتاه می شود برای رسیدن

آسمان پایین می آید برای اشارت

.

.

.

و باز سکوتی که کاردستمان خواهد داد

می دانم !!!

 

 

30/6/87

مونا


شنبه 30 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

بی سن و سال تر از من

در این عبور

در روزهای آخر امید ،

تابستان

من پا به پای درختان نشسته ام

در لحظه ای که عبور می کند حضور

من با سقوط هزاران درخت

از پا نایستاده ام

اینک فقط که برگ

من را به سجده ی این خاک ،

این پست از تن من وارهیده جان

آغاز می کند

من بوسه می زنم به دو دست زمین ،

و او

آهسته اشک می شود

از ابر می چکد

.

.

.

سنی گذشت

سالی که سالیان

من در عبور و

مرور هزار امید

پاییز می رسد

من یک عروس

که آوار برگها به سرم

تبریک می شود

شادی آسمان

امید می دهد و

باد می تپد !

 

 

30/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

من دیگر نیستم

مهره های شطرنچم را می گذارم

سفید یا سیاه

سقوط را برمیدارم

قبل از اینکه کیش کنند

مات می شوم

در گوشه ای

از مهره های سوخته ام قلعه ای می سازم

آرام می خزم درونش

اما بگو بیدارم نکنند !

 

 

5/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

" قانون طلایی " را یادت هست

همان که در "انجیل متا " آمده بود

حالا چون دوست داری دوستت بدارم ،

دوستم داری ؟

 

 

6/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

درجه ی تب

انفجار قرمزی چشم دماسنج

عرقی سرد بر پیشانی

و دنیایی که به رقص درآمده

دستان بی رمق

به پاهای بی رمق تر کنایه

چشم دیده بر خود بسته

و لب در آغوش خود سوزن خورده

بیا زندگی را بس کنیم

این بستر برایم کوچک است

آه ...

تب به اوج می رسد

و همه پای می کوبند

و من با سر می روم

و با دست می آیم !

 

 

6/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

همه خوابند

و من اینجا نشسته ام ،

صفحات بی زبان زندگی ام را باد می دهم

خوب شد به اشاره افتادم

زندگی ام بجز اشارت دستان و چشمان

اعتماد بر جسارت زبان ندارد

و من دست مشت کرده را به سینه می کوبم

و با اشارتی به او می گویم

که کس نمی فهمد !

 

 

7/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

همه خوابند

و من اینجا نشسته ام ،

صفحات بی زبان زندگی ام را باد می دهم

خوب شد به اشاره افتادم

زندگی ام بجز اشارت دستان و چشمان

اعتماد بر جسارت زبان ندارد

و من دست مشت کرده را به سینه می کوبم

و با اشارتی به او می گویم

که کس نمی فهمد !

 

 

7/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

نان راحت ، در گلویمان گیر می کند

برو و بگو در میانش خنجر بگذارند !

 

 

7/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

باران شبها می بارد

تا اگر خواب داغی دیدم ،

آن را سردش کند

و من صبح که از همه جا بی خبر برمی خیزم

زبان را نجویده باشم !

 

 

7/6/87

مونا


چهارشنبه 13 شهریور 1387

   نوشته شده توسط: مونا مشتاق    نوع مطلب :عمومی ،

مجمعی از دیوانگان

شوریده سران

حسرن زدگان

بر گریبانشان چاک

بر قلوبشان تیر

و بر گردنشان ریسمان

اینجا این منم در رأس نشسته

شوریده سر

حسرت به دل

گریبان چاک

تیر بر قلب

ریسمان بر گردن

و اینجا تویی در کنار من

شوریده سر

حسرت به دل