|
به خدای و خداوندی ات برای من ، برای او ، برای همه ی آنان که می دانند و آنان که نمی دانند به خداییت .....
..... سوگند!
در خواب هم هرگز به رویا کشیده نمیشد که خارا نرم شود ، زهر شهد و ناگوار؛ گوارا !
سوگند بر پشت سوگندهای پیشینم ...
که دیوانگی ات را نظاره نمیکردم که دوش کاش مرده بودم اگر نیت بربسته بودم حال و روز ویرانت را که نانی که در کاسمان پدر گذاشت نه که عقل و هوش برده باشد ، که آورده است!
لعن مکن که گویا دیرتر آمده زودتر رفت و هزاران ماهی مرد و کی سراغ شمع های امروز تولد سال است نیامد!
به همان اندازه که آمدنم بر قضا ، رفتنم بر قدرکه فردا فهمیدم دیوانگان بودن را نه ، نبودن را عاشقی خوش است!
سوگند!!!
که شعائر عقل را به عالمی دیوانگی نگرفته ام که بمانی حیران و دید چه شد!؟
کودکمان به بلوغ نخواهد رسید که نطفه ای در میان نبود. حالا می مانیم تو با ماندن در خیال گهواره ای که تاب میدهی و به ابدیت میرود و من مانده ام در اعجاب! حکمتی بود که لالایی را کسی سرلوحه نداد!
من گریه های هرگزنکرده ام راحواله بر سر قبری تهی از مملو قصیده سروده ام که حتما هیچ ها با ندبه های تو آمرزیده خواهند شد!
کمی رباعیات بخوان ؛ خیام! شاید شکل دیروزم و امروزت کمی بهم بخورد!
سوگند به اطهریت بزرگواری ات که رفتن نه کنایه ای بود و نه مراوده ای که یادت هست حتما من که یادم نیست من رفتم که بمانی که تنها نباشد و نگو ؛ نمیخواهم بدانم چرا تنهایت گذاشت. تبش معرکه میاور که در جدال با زندگی اش او شرق میرود من مغرب او سما و من زمین !
... سوگند!
نه میدانم چه شد نه میدانست و تو حتمامیدانی خارا چرا نرم میشود!؟
6/8/88
مونا
|