|
قلبم لرزید
قلبت نلرزید
چه می گویی؟
لرزید
نه نلرزید
کیستی؟
قلب تو
لرزیدی
نلرزیدم
فقط تپیدم
تپیدی؟
آری تپیدم
به گناه نکرده نیالودم
من نلرزیدم
لرزه را این خاکیان بر قلب خود حک
می کنند
رعشه را این ماکیان بر جان خود هی
می زنند
من تباهی را کجا بر جشم و جانم می
زنم؟
روزی خواهی لرزید
هیچ گاه نخواهم ارزید
دل چرا با خود حدیث
ترک دنیا می کند؟
این چنین دلداده را
بین جهان هۥ می کند؟
من چرا اسباب خفت برنظرها بشکفم؟
این طریق بسته را واصل به وصلش طی
کنم؟
من تباهم خلق هم چون من تباه
پس کجا عافیت رندان و درویشان کنم؟
حق بگوید قلب را پیمانه کن
کی بگوید جام را آواره کن؟
ار تو را عشق الهی خواهدت
بر تعلق انزجاری بایدت
این چنین عشقی است
آن عشق اله
پس چرا مردم مثال
اشتران دم می زنند؟
این خلایق خویش را گم کرده اند
همچو کبکی فکر را ول کرده اند
پس چرا عارف دلان تن در تباهی
نسپرند؟
یا چرا این زاهدان این فکر را مرتد
کنند؟
این چنین مردم همیشه شاکی اند
عشق را خواهند از او عاری اند
عشقشان خاکی ، آرزو فانی ، حال دل
زاری
من چرا عمرم به لرزیدن دهم؟
فکر را بسپارم و دل در ره عیشی دهم
من چو بر عشق خدا دلبسته ام
خلق را از فکر خود من رسته ام
عشق اگر عشق است آن عشق خداست
تن نلرزد عاشقش سوی خداست
آنچه بر جان لرزه اندازد گناهی بیش
نیست
این چنین عشقی مزور کردنی هم بیش
نیست
من نخواهم لرزید بر عشق زمین
|